الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

کمال همنشین

شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۴ نزدیکای ساعت یک بعدازظهر تلفنی با یکی از مراجعینم که شاعره داشتم صحبت میکردم. وقتی داشتم نقاط مثبتش رو بیادش میاوردم اشاره به توانایی بالای او در سرودن شعر کردم و نیز اشاره به اینکه این از آرزوهای من بوده که توانایی سرودن شعر رو داشته باشم. نه من بلکه بسیاری از افراد چنین آرزویی دارن. یه چیزی که برام جالب بود این بود که مراجعم بهم گفت که من مطمئنم شما به این آرزوت میرسی و میتونی شعر بگی. البته من پیش از اون گاها تفریحی یه ابیاتی رو میسرودم ولی هیچوقت قضیه رو جدی نگرفته بودم. در اون لحظه یادمه از خدا خواستم که در این راه به من کمک کنه. گذشت تا شب شد. نمیدونم چی شده بود ولی حس میکردم که باید خودکار رو بردارم و بنویسم. حس میکردم که یه شعر قشنگ توی ذهنمه که باید بنویسمش. هیجان خاصی سرتاسر وجودمو فراگرفته بود. چیزی که سالهای سال آرزوشو میکردم مثل اینکه پشت در بود و منو صدا میکرد. خدایا چه لحظاتی. نمیدونم میتونید احساس منو درک کنید یا نه. اما برای من که عاشق شعر بودم اون لحظه واقعا هیجان خاصی داشت. شروع کردم به نوشتن: خدای من هشت بیت پشت سرهم. باورم نمیشد. برای همسرم خوندمش خیلی خوشش اومد. مطلع چندتا شعر دیگه هم به ذهنم اومد که فقط بیت اولشون رو نوشتم. فرداش که شعرم رو برای مراجعم خوندم: گفت محشره!! خیلی از شعرم تعریف کرد. هر چند که خودم میدونم کار اول هر کسی بدون عیب و نقص نیست، اما مهم این بود که من تونسته بودم شعر بگم. خیلی خوشحال بودم و هستم. میدونید یه مدت بود که خیلی دعا میکردم خدا تحویلم بگیره. حتی همین مراجعم که هفته قبلش میخواست بره مشهد ازش خواستم که پیش امام رضا برام دعا کنه. حالا احساس میکنم که خدا دوباره بهم لبخند زده. دیگه نمیخوام ازدستش بدم.اون خیلی خوبه. شنبه ظهر آرزو کردم و شنبه شب تونستم اولین شعر جدی خودمو بگم. خیلی خوشحالم . فکر میکنم همونطور که من به مراجعینم خیلی چیزا رو یاد میدم از همنشینی با برخیشون واقعا زمینه تحول برای آدم فراهم میشه. به هر حال کمال همنشین در من اثر کرد. لازمه همینجا بخاطر تشویقاش ازش تشکر کنم. اگه خدا بخواد میخوام اولین شعرم رو نگه دارم و روز هشت ژانویه یعنی روزی که برای من روز خدا محسوب میشه اونو توی وبلاگم بزارم.

[ ۱۳۸٤/۸/۳٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

عشق بورزید تا به شما عشق بورزند

روزی روزگاری پسرک فقیری برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد و از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبائی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد. دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود٬ بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد. پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی. مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند
.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد. هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده٬ برق عجیبی در چشمانش درخشید. بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد. لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد. در اولین نگاه اورا شناخت
. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند. از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید. آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود. به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد. گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد. سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد. چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
: « بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است.»

                                                                                                                            بنقل از سایت آوای آزاد:ترجمه دکتر مقدم

[ ۱۳۸٤/۸/٢٠ ] [ ٩:٠٤ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]

دو خط موازی

دو خط موازی زاییده شدند . پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید . آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد و در همان یک نگاه قلبشان تپید و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند . خط اولی نگاهی پر معنا به خط دومی کرد و گفت : ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. خط دومی از هیجان لرزید . خط اولی:و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ.  من روزها کار می کنم . می توانم خط کنار یک جاده ی متروک شوم ٬یا خط کنار یک نردبان . خط دومی : من هم می توانم خط کنار یک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم ٬یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت ! چه شغل شاعرانه ای ... !‌در همین لحظه معلم فریاد زد : دو خط موازی هیچ وقت به هم نمی رسند و بچه ها تکرار کردند.

                                                                                                       بنقل از سایت آوای آزاد

[ ۱۳۸٤/۸/٢٠ ] [ ۸:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
نظر در مورد حسینی شدن احسان

اصل مطلب:سلام بعضی ها فکر می کنند که بهشت باید جایی باشه پر از گل و درخت،حورالعین، غذاهای متنوع و سایر امکانات مادی؛ولی به نظر من این طرز تفکر بسیار بچه گانه است و به قول روانشناس ها تفکر "حسی- حرکتی" است . من فکر می کنم بهشت باید جایی باشه که انسان در آن احساس آرامش و بی نیازی کنه.جایی باشه که خدا را در وجودش حس کنه اصلآ حس کنه با خدا یکی شده ؛ شده همان خلیفه ی خدا ،احساس سبکی و بی وزنی ، حس قشنگ پرواز، حس بکنی که قلبت توی سینه ات دیگه نمی تونه دوام بیاره ،می خوات بره تو آسمان، حس بکنی که هیچی نیستی حتی به اندازه ی یک غبار ریز توی طوفان شن و این یعنی اینکه همه چیز هستی.هیچی و در عین حال همه چیز. نمی خوام بگم که می شی خدا بلکه فاصله ای بین خودت و خدا حس نمی کنی.با این مقدمه که گفتم، اگر خوب چشمامون را باز کنیم می بینیم که توی همین زمین خاکی که خیلی ها اونو پست می دونند هم می شه بهشت را پیدا کرد. مثلآ یکی از اون جاهای مقدس حرم امام رضا(ع) است که من هر وقت اونجا می رم خصوصآ بالای سر ایشون واقعآ احساس هیچ بودن می کنم و حس می کنم اونجا یک قطعه ای از بهشته که نمی خوام با هیچ چیز تو دنیا عوضش کنم. یکی دیگر از اون جاهایی که من تجربه اش کردم، کربلاست.آره کربلا.....چه رازی اونجا نهفته که  احساس می کنی شهر خودته و سالهاست اونجا زندگی می کنی . در عین غربت اصلآ احساس غریبی نمی کنی.....حقیقتش من اولش زیاد مایل نبودم که کربلا برم و نمی تونستم با مداحی ها ارتباط برقرار کنم؛یعنی نمی فهمیدم چی می گن . با خودم می گفتم: چیه همه اش روضه ی امام حسین(ع) می خونند.اینا دیگه شورش را در آوردن. ولی قسمت شد و .......اونجا بود که آرامش کامل را درک کردم. وقتی به حرم امام حسین(ع) مشرف شدم ، همه چیز را فراموش کردم،دیگه هیچ غم و غصّه ای نداشتم، دیگه هیچ چیز نمی تونست منو ناراحت کنه، تموم این دنیا برام کوچیک شده بود و هیچ چیز دیگه نمی خواستم. دیگه اونایی را که سجده می کردند را حقیر نمی دونستم ، چون خودم هم بی اختیار به سجده افتاده بودم . یادم رفته بود چی به آقا می خواستم بگم و چه حاجت هایی داشتم. فقط بی اختیار گریه می کردم . واقعآ حس غریبی بود . دیگه من اون احسان سابق نبودم ؛ عوض شده بودم .آره حسینی شده بودم...و به راستی که حسین چراغ هدایت و کشتی نجات است. وقتی که به حرم حضرت عباس(ع) مشرف شدم، خیلی احساس کوچیکی می کردم؛برای این لحظه، لحظه شماری می کردم.مثل عاشقی که می خوات معشوقش را ببینه.انگار فاصله ی حرم امام حسین(ع) تا حرم قمر بنی هاشم را پرواز کردم. آخه منم مثل خیلی از شماها خیلی ایشون را دوست دارم(بین همه ی عشقای دنیا،عشق است ابوالفضل). اصلآ حضرت عباس بود که این سفر را قسمت من کرد. همه اش زیر لب می خوندم: قربون قامت بلندت، قربون زلفای کمندت،قربون هیبت رشیدت، قربون مشک ناامیدت،زلف دریا میون چنگت، قربون دستای قشنگت.... الان دیگه می دونم بهشت چیه.........بهشت من حسینه.

و نظر من:

سلام پسرم! آفرین به تو. از اینکه میبینم تو حسینی شده ای ، محمود هم خدایی شده ، و پویا هم از خدا مینویسد، بسیار خوشحالم . و از آنجایی که میدانم جوانید و تازه اول راه ، لازم است نکاتی را از باب یادآوری عرض نمایم. کلامم را با سوال شروع میکنم: بنظر شما روی احساسی که در یک سفر به مکانی خاص ایجاد شده چقدر میتوان حساب کرد؟ آیا این احساس تاکنون فقط به تو دست داده یا احتمالا به دیگران هم دست داده؟ عمق این احساس چقدر است و چقدر ماندگار؟ گسترهُ اثرگذاری آن چیست؟ آیا روی رفتارها ، کردارها و جهت گیری فرد یا افراد در زندگی هم تاثیر میگذارد؟ این همه افرادی که تابحال به چنین اماکنی سفرکرده اند چه تغییرات ماندگاری داشته اند؟ چقدر باید روی چنین تاثیرگذاریهایی سرمایه گذاری کرد؟ نتیجه اش تاکنون چه شده؟ آیا احساسی که در شما ایجاد شده صرفا ناشی از حضور در آن مکان خاص بوده؟ اگر علت احساس شما را حضور در آن اماکن بدانیم، آیا براساس قانون علیت تمام کسانی که به آنجا میروند نباید همان تاثیر را بپذیرند؟ و آیا میپذیرند؟ آیا غیرشیعیانی که آنجا میروند هم همان تاثیر را میپذیرند؟ اگر نمیپذیرند، پس چرا آن اماکن در مورد آنها چنان اثرگذار نیست که حسینیشان کند؟ پس اگر آنها را به صرف حضور در آنجا حسینی نمیکند، آیا نمیتوانیم نتیجه بگیریم که احتمالا احساس شما ناشی از عوامل دیگری است؟ عواملی مثل : وضع روحی شما در آن دورهُ خاص زمانی، اعتقادات قبلی شما، گذشتهُ شما، تداعیهای شما، اسطوره های شما، ظبطهای ذهن شما، ظرفیت روانی شما، شناختها و فرضیات بنیادین ذهن شما، آرکی تایپهای شما، تاریخچهُ تقویتهای شما، ضبطهای والد شما، وجدان شما، موفقیت یا شکست عشقی شما، و بسیاری عوامل دیگر که در زنجیرهُ علّی یک احساس میتوانند نقش ایفا کنند، آیا نقشی نداشته اند؟ و آیا آنها شما را مستعد آن احساس نساخته اند؟ آیا میتوان همهُ این عوامل و بسیاری عوامل دیگر را نادیده گرفت و ارزش علّی چند ساختمان را که صرفا نقش محرک را دارند ، تا این حد افزایش داد؟ تا آن حد که ما یک عمر است آنها را میپرستیم؟ ساختمانهایی که مثل تمام ساختمانهای دیگر شامل سنگ و آهن و چوب و غیرو بوده و معمارانی که آنها را شاید بهتر از اماکن دیگر کنار هم گذاشته اند؟ آیا تقدّس و تاثیری که در آن ساختمانهاست، از ذات آنهاست یا ساخته و پرداختهُ ذهن من و شما؟ نمیدانم!! کاش مهدی(عج) بیاید و ما را روشن نماید.امیدوارم روزی برسد که غیرحسینی ها بواسطهُ تاثیرپذیری از رفتار حسینی پیروان حسین، حسینی شوند و جز این فکر میکنم هر تلاشی به ترکستان منتهی شود. امیدوارم مهدی(عج) بیاید و چهره واقعی دین را از زیر خروارها غبار خاک شده برون آورد. حتما شنیده اید که تعداد زیادی از دشمنان مهدی(عج) از بین افراد بظاهر مذهبی هستند. میدانی چرا؟ چون مهدی(عج) که بیاید چیزهایی را زیر سوال میبرد که بسیاری از بظاهر مسلمانها ( همان اکثرهم لایعقلونهایی که خود را خیرالموجودین میدانند) نادانسته او را ملحد دانسته و با او به مبارزه خواهند پرداخت، و چونان ابن ملجم که ریختن خون علی(ع) را بر خود واجب میدانست، ریختن خون مهدی(عج) را بر خود واجب خواهند دانست. براستی مهدی(عج) که بیاید، چه چیزهایی را زیر سوال خواهد برد و کمر به حذف چه چیزهایی خواهد بست که مذهبی های ظاهر بین متحجر با او سر به ستیز برخواهند داشت؟؟ امیدوارم او هرچه زودتر بیاید.

آری پسرم! حسین بزرگ بود. بزرگتر از آنی که در ظرف ذهنی ما بگنجد. او بزرگ بود و بزرگیش را نه از جنس لباسهایش ، نه از متراژ خانه اش ، نه از نوع مرکبش ، نه از جنس خاک سرزمینش ، نه از عبایش و عمامه اش ، نه از تعداد پسرهایش ، نه از درآمدش ، نه از مقبرهُ آبا و اجدادش ، نه از تعداد ظاهری افرادی که در صف مبارزه همراهش بودند ، نه از تعداد نامه هایی که برایش نوشتند ، نه از پرپشتی یا کم پشتی محاسن مبارکش ، نه از قد و قواره اش ، و نه از بسیاری چیزهای دیگر نگرفته بود. او اگر بزرگ بود به این دلیل بود که رهرو راه پدرش علی بود و جدش رسول الله : همو که فرمود : «انی بعثت لاتمّم مکارم الاخلاق.» هم او که آمد تا انسان غرق شده در بت پرستی را نجات داده و به سوی خدای واحد رهنمون سازد. حسین اگر بزرگ بود و بزرگ ماند بدلیل رفتار و کردار حسینیش بود و بس. و هدفش والا بود. والاتر از آنی که تصورش را کنیم، آنقدر والا که حسین بزرگ، خودش و عزیزانش را فدای آن نمود. و آیا اهداف و آرمانهای حسین از قیام عاشورا با این رویه ای که ما شیعیان پیش گرفته ایم محقق خواهد شد؟ نمیدانم!! من معتقدم اگر هیچ نامی از حسین نبریم و نبرند، ولی در عوض رفتار حسینی جریان یابد، از آب باریکه ای به رودی ، و از رودی به دریایی ، و از دریایی به اقیانوسی جهانگیر تبدیل خواهد شد . و من فکر میکنم که برای حسین هم مهم همین باشد که رفتار حسینی جهانگیر شود، حال بنام هر کس و با هر عنوانی که باشد، حتی اگر نامی از او نباشد(همچنانکه پدرش علی در کمال گمنامی شب هنگامان به فقرا کمک میکرد). و اگر تمام دیوارها را سیاهپوش نموده و تمام برنامه های تلویزیونی و غیرتلویزیونی را با بودجه های کلان به شرح مصیبتهای او اختصاص دهیم ، ولی رفتار حسینی روزبروز کمرنگتر شود ، بی گمان اهداف او فراموش شده و از او فقط اسمی باقی خواهد ماند برای سوءاستفادهُ قدرت طلبانی که هرچیزی حتی خدا را ابزار حفظ قدرت خویش میسازند.

آری پسرم! امروز تو برای حسین گریه کن............و من برای بفراموشی سپرده شدن آرمانهایش. تو برای سری که از بدن جداشد گریه کن............و من برای دفن آنچه آن سر برایش قطع شد. تو برای تشنه ماندن خوبهایی که بی آب ماندند گریه کن.........و من برای بی آب ماندن درختی که آنها کاشتند و خود را فدای آن کردند. تو برای دستهایی که قطع شدند گریه کن .........و من برای بزمین افتادن پرچمی که آن دستها برای برافراشته ماندنش قطع شدند. و تو برای مظلومیت او گریه کن...............و من برای مظلومیت اهداف و آرمانهایش.

بامید ظهور هر چه سریعتر مهدی(عج): خسته شدم از این روزای بی کِسی... ای هم صدا پس کی به دادم میرسی؟

توضیح:این مطلب از مطالب قبلی وبلاگ نظرات پوریاست که بدلایلی تعطیلش کردم. ببخشید که تکراریه.

[ ۱۳۸٤/۸/۱٧ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

سخنی با یه آدم دیگه

     اول عین مطلب ایشون:

چی می شد اگه خدا...؟

 
 

 

 

چی می شد اگه خدا  امروز وقت نداشت به من برکت بده، چرا که من چند روزیه که از او تشکر نکردم.

 

چی می شه اگه خدا دیگه منو هدایت نکنه چون چند روزیه که اطاعتش نکردم.

 

چی می شد اگه خدا امروز با من همراه نبود، چرا که چند وقتی هست که قادر به درکش نبودم!

 

چی می شه اگه خدا عشق و مراقبتش رو از من دریغ کنه چرا که از محبت کردن به دیگران دریغ کردم.

 

چی می شه اگه یه خدا در خانه اش را می بست، چون من در قلبمو بسته ام.

 

چی می شد اگه خدا امروز به حرفهام گوش نمی داد چون چند وقتی هست که به دستوراتش خوب عمل نمی کنم.

 

چی می شد  اگه خدا خواسته هامو بی پاسخ می گذاشت، چون چند روزیه که فراموشش کردم.

 

و هزاران چی می شد دیگه...

 

اما نظر من:

 

 

سلام! یه نکته ای که در ارتباط با خدا لازمه در نظر داشته باشیم اینه که وقتی باهاش ارتباط میگیریم با کدام بخش از ساختار شخصیتیمون وارد عمل میشیم. بهتره کودکانه نباشه و بالغانه باشه. مثلا در اینکه ازش تشکر کردیم یا نه: بستگی داره تشکر رو در چی ببینی. انتزاعی فکر کنی یا عینی. کودک عموما عینی فکر میکنه و مثلا اگه با زبونت یا ذهنت اختصاصا یاد خدا نباشی بهت نهیب میزنه که براش خودشیرینی کن تا دوستت داشته باشه( مثل بچه ای که خود شیرینی میکنه تا براش بستنی بخری). اما این بالغه که میتونه انتزاعی فکر کنه و توجه رو حتی در بیتوجهی ظاهری پیدا کنه. میتونه در قهر عشقو ببینه و در اخم محبتو. در دوری نزدیکی رو حس کنه و در نزدیکی دوری رو. آره دوست من با یه نگاه بالغانه تو میتونی آدمهایی رو ببینی که همیشه خدا خدا میکنن ولی یه لحظه هم با خدا نیستن و آدمهایی که اصلا نامی از خدا هم نمیبرن ولی یه آدم خدایی واقعی هستن. یادت باشه که کودک ظاهر و هر آنچه محسوسه رو درک میکنه و مبنای قضاوتش قرار میده ولی بالغ حتی نامحسوس ها رو هم میتونه انتزاع کنه و ...یادت باشه که وقتی کودکانه دنبال خدا میری شاخصش اینه که دنبال خونه اش میگردی و وقتی بالغانه دنبالشی در واقع خونه رو رها میکنی و دنبال خودش میگردی:

روزیکه برفتند حریفان پی هر کار..............عابد سوی مسجد شد و من جانب خمار/  من یار طلب کردم و او جلوه گه یار...................حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار/     او خانه همی جوید و من صاحب خانه .........بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید/  پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید...............عارف صفت نقش تو در پیر و جوان دید/ یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید................دیوانه منم من که روم خانه به خانه/ عاقل به قوانین خرد راه تو پوید..............................دیوانه برون از همه آیین تو جوید/  تا غنچه بشکقته این باغ که بوید..................هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید/     طوطی به غزل خوانی و قمری به ترانه                                                              

 

بله دخترم اونهایی که با عینک کودکانه خدا رو درک میکنند و دنبالشن یافتنش رو هم در حفظ ظواهر میدونن و فکر میکنن فقط به روش اونا میشه به خدا رسید و یا باهاش ارتباط برقرار کرد ولی با نگاه بالغانه است که میتونیم قبول کنیم که طوطی به غزل خوانی با خدا ارتباط میگیره و قمری با ترانه. امیدوارم بتونیم خدا رو بالغانه دوست داشته باشیم و نه صرفا کودکانه.

توضیح:این مطلب از مطالب سال گذشته وبلاگ نظرات پوریاست که به دلایلی تعطیلش کردم .

[ ۱۳۸٤/۸/۱٧ ] [ ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

زشت یا زیبا
من زشتم یا زیبا ؟ این سوالیه که ذهن بسیاری از افراد رو کمابیش مشغول خودش میکنه و صد البته خانمها رو بیشتر از آقایون. نه خداییش، شمایی که الان دارید این مطلب رو میخونید احساس میکنید خوشگلید یا زشت؟ خب بعضی جاها ممکنه احساس خوشگلی کنید. مثلا تو یه مهمونی که چهارتا زشت و چرک و پرک، دور و برتونو گرفتن ، ممکنه احساس خوشگلی کنید ، اما تا یه خوشگلتر از خودتون از راه میرسه ، یه کم شونه هاتونو میگیرید پایینتر. حتی ممکنه بهش حسادت بکنید و این حسادت رو هم ممکنه به دو طریق نشون بدید: یا خیلی ازش تعریف کنید یا مستقیما شروع کنید عیباشو بگید!! از طرف دیگه ممکنه شما جزء اوندسته از آدمایی باشید که زشتن اما فکر میکنن خوشگلن! یا اونایی که خوشگلن اما فکر میکنن زشتن! شایدم در مجموع خوشگلید اما لعنت براین دماغ، که هر چی بدبختی دارید از اونه!! یا شکمی که بزرگه و با گن و منو هزار تا کلک قایمش میکنید! یا قد کوتاهی که با کفشهای پاشنه بلند پنهانش میکنید! یا قد بلندی که با خم گرفتن و زود نشستن مواظبید به چشم نیاد! شایدم لپاتون یه کم بزرگه یا لباتون اونقدر که دوست دارید جالب نیست! شایدم به هزار دوز و کلک متوسل میشید تا خودتونو خوشگل و تو دل برو نشون بدید، روشهایی مثل: جوراب پانکردن، برگردوندن شلوار تا یه وجب بالاتر از مچ، انتخاب رنگ لباس برنگ رژلب، ژل زدن به موها و سیخونکی کردنشون، شلوار تنگ با مانتو کوتاه برای نمودار کردن قلنبه سلمبه ها، پرکردن خلاء ابروها با تاتو کردن، مو کاشتن، رنگ مو برنگ شرابی یا حنایی، گریم صورت، رژ لب صورتی یا قهوه ای، سایه روشن گاهی هم تیره، مش کرمی یا نقره ای، خط چشم (گاهی مد گاهی دمد)، گونه های رژ زده و گاهی صاف و خاکی ، گاهی هم کاشتن گونه، تزریق ژل زیر پوست، طناب انداختن وقتی که بند جواب نمیده، رگیوله کردن باسنها. حالا ادا و اطوارها رو که نگو: بعضی سرشونو میندازن پایین و از بالای چششون به یه گوشه ای نگاه میکنن که ناز بشن، برخی عملیات آکروباتیک با ابروهاشون انجام میدن، بعضی دو یا چند تا تار مو رو میندازن تو پیشونی، اخیرا هم که گوشیهای موبایلو میندازن دور گردنشونو یه ریز اس ام اساشونو چک میکنن. و آقایون: از کچلها شروع کنیم: یا گری جلوی سرشونو با بلند کردن موهای پشت سر جبران میکنن یا هرچی دارن و ندارن از این ور سر پل میزنن به اون ور سر یا کلا تیغ میندازن بلکم اون گریشونو قایم کنن. انواع و اقسام آرایش مو، خط ریش، عملیات ابرو برداری، تنظیم ریشها و موها با فوتوشاپ، آرایش و ادا و اطور شبیه خانمها، براق کردن موها ، شلوارایی که دم پا گشاده و نزدیک باسن و رونها تنگ، و خیلی روشای دیگه بلکه این دختر یا پسری که احساس زشتی میکنه رو برای لحظاتی دلخوش کنه که نه بابا منم قشنگم، یا اونیکه احساس قشنگی میکنه رو دلخوش کنه که علاوه بر قشنگی دلچسب و تودل برو هم هست.
اکثرا مشتری پروپاقرص آینه ها رو کسایی تشکیل میدن که یا احساس زشتی میکنن یا نگرانن که آرایشی که زشتیشونو پنهان کرده پاک نشده باشه و به هم نریخته باشه، یا خوشگلن و میخوان مطمئن بشن که هنوز خوشگلن و ... اما بالاخره جواب این سوال رو چجوری میشه پیدا کرد که خوشگلیم یا زشت؟ متاسفانه از هر کی هم بپرسی راستشو بهت نمیگه. بعدشم آدمایی رو میبینی که به ظاهر خوشگل میان اما بعد یه مدت میبینی رفته جراحی پلاستیک تا خوشگلتر بکنه خودشو. چرا چون بعد یه مدت خودش خودشو خوشگل نمیدونسته. چون معمولا افراد خودشونو با خوشگلتر از خودشون مقایسه میکنن، لذا نمیشه گفت که احساس زیبایی یه احساس پایدار و با ثباته، بلکه در نوسانه
.
اما نظر من: به نظر من همه آدما درجاتی از زیبایی رو در خودشون دارن. ولی عمدتا مشکلشون اینه که به جای نیمه پر لیوان به نیمه خالی اون توجه میکنن. هیچکس نیست که صد در صد باشه. هر کسی رو ببینی میتونی زیبایی رو درش ببینی و زشتی رو. اما در مورد زیبایی کلی، به نظر من بهترین دیدگاه رو روانشناسان آلمانی پیرو مکتب گشتالت بیان میکنن: به نظر گشتالتی ها که تاکیدشون بر کلیت هر چیزی است، دیگران عمدتا ما رو بعنوان یه کل ادراک میکنن، لذا ممکنه شما از یه نظر جزیی زیبا نباشید اما مجموعه اجزاء چهره شما و اندامتان وقتی کنار هم قرار بگیره زیبا و جذاب و دوست داشتنی بنظر برسید. لذاستکه اگه دقت کنید اجزایی که عمدتا مردم عنصر تعیین کننده در زیبایی میدونن باعث زیبابنظر اومدن بسیاری از افراد نیمشه. مثلا مو . بسیاری هستن که مو دارن ولی زیبا به نظر نمیرسن، چرا چون گشتالتشون یعنی چگونگی در کنار هم قرار گرفتن اجزاء چهره شون اونا رو قشنگ نمیکنه. و بسیاری هم هستن که مو ندارن ولی زیبا بنظر میرسن و دوست داشتنی. یا مثلا قد: بسیاری قد بلندن ولی زیبا به نظر نمیرسن و بسیاری قد کوتاهن ولی زیبا و دوست داشتنی به نظر میرسن. و خیلی موارد دیگه که از ذکرش خودداری میکنم. پس نهایتا پیشنهاد من به شما اینه که در ارزیابی زشتی یا زیبایی خودتون نگاهتون به کلیت خودتون باشه، که در کوتاه مدت این کلیت یا گشتالت شامل چگونگی کنار هم قرار گرفتن اجزاء چهرتون میشه ، و در دراز مدت اجزاء دیگه ای که خیلی هم تعیین کننده تره بهشون اضافه میشه مثل اخلاق و منش و شخصیت شما. پس اگه میخواید به چشم دیگران زیبا برسید، تاکیدتون رو بر عواملی بزارید که در دراز مدت شما رو به چشم دیگران زیبا میرسونن نه بر عوامل ظاهری که کاربردشون فقط در کوتاه مدته. اون عوامل دراز مدت عبارت از منش و شخصیت شماست و تمام آنچه از این منش و شخصیت ناشی میشه یعنی رفتارهاتون. بالاخره نگفتی احساس میکنی زشتی یا زیبا ؟؟

[ ۱۳۸٤/۸/۱۳ ] [ ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

شخصیت معلم و راننده سرویس

بارها شنیده ایم که گفته اند: معلمی شغل انبیاست.خب به نظر من هم معلمی شغل شریف و در عین حال حساسی است که به هر کسی نباید سپرده شود و معلم(بخصوص معلمین دوره ابتدایی و راهنمایی) باید چه از نظر کاراکتر شخصیتی و چه سطح فکر و سبک زندگی اگر نه یک الگو بلکه چیزی نزدیک به آن باشند.در ضمن معلم که بخصوص در دوره ابتدایی برای کودک یک ابرقدرت محسوب شده و حرفها و رفتارهایش برای او حکم آیات آسمانی را دارد٬ میبایستی از آتوریته بالایی برخوردار بوده تا آنچه همراه با تصویر او در ذهن کودکان نقش میبندد متناقض و سست نباشد. متاسفانه در کشور ما ایران که امروزه تقریبا همه چیزش خارج از نرم جهانی است ٬برای معلمین چیزی که قایل نیستند شخصیت است.ارزش دادن به جایگاه معلم نتنها از سوی مسئولین (البته نه در حرف بلکه در عمل ) که از سوی خود معلمان محترم نیز رعایت نمیشود.یک نمونه: فکر کنید ٬ بچه های ما باید در مدارسی درس بخوانند که معلمان آنها و حتی در مواردی رییس مدرسه شان راننده سرویسشان هستند.خب تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.آیا این به صلاح آینده این مملکت است؟ چه کسی مقصر است؟ چه میشود کرد؟ در کشوری که ... بگذریم

[ ۱۳۸٤/۸/۱٢ ] [ ۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

پشمینه قبا

شمشیر به یک دست و قلم دست دگر داشت

آن رهسپر عشـــق ، همین بار سفــر داشـــت

هم نان به فقیــران ده و هــم نان جــوین خـــور

از بهــر ریاست طلب ایــن کـــار خطـر داشـــت

سـلطــــان دل خلــــق خـــــدا بـــود، خــــدا را

پشمینـــه قبـــــا کـــی غـم زرینه کمر داشت؟

در محضـــــر عدلــش ، همـه ابنـــاء چــو اغیـار

از خــــون کســان قـوت نه، از خون جگر داشت

پور دگــــری، همچــــو علــــی در همـه آفـــاق

می داشــت اگر مادر گیتی، چه ضرر داشت؟!

                                    معینی کرمانشاهی

 

                *********

         ای علی که جمله عقل و دیده ای          شمه ای واگو از آنچه دیده ای

بار خدایا! من نخستین کسى هستم که ‏بسوى تو بازگشته و نداى تو را شنیده و پاسخ گفته‏ام. هیچکس جز پیامبر(ص) در نماز بر من سبقت نگرفت و نخستین نمازگزار در اسلام بعد از او من هستم. من در دوران نوجوانى، بزرگان و شجاعان عرب را بخاک افکندم و شاخه‏هاى بلند درخت ‏قبیله ‏«ربیعه‏»و«مضر» را درهم شکستم. شما بخوبى موقعیت مرا از نظر خویشاوندى و قرابت ‏و منزلت و مقام ویژه نسبت‏ به رسول خدا مى‏دانید، او مرا در دامن خویش پرورش داد: من‏کودک بودم او همچون فرزندش مرا در آغوش خویش مى‏فشرد، و دراستراحتگاه مخصوص‏خویش جاى مى‏داد. بدنش را به بدنم مى‏چسبانید و بوى پاکیزه او را استشمام مى‏کردم، غذا را مى‏جوید و در دهانم مى‏گذاشت. هرگز دروغى در گفتارم نیافت و اشتباهى در کردارم ‏پیدا ننمود. از همان زمان که رسول خدا (ص) را از شیر باز گرفتند، خداوند بزرگترین فرشته از فرشتگان خویش را مامور ساخت تا شب و روز وى را به راههاى بزرگوارى و درستى واخلاق نیک سوق دهد. من همچون سایه‏اى به دنبال آنحضرت حرکت مى‏کردم و او هر روز نکته تازه‏اى از اخلاق نیک را براى من آشکار مى‏ساخت و مرا فرمان مى‏داد که به او اقتدا کنم. مدتى از سال، عازم کوه حراء مى‏شد، تنها من او را مشاهده مى‏کردم و کسى جز من او را نمى‏دید. در آن روز غیر از خانه رسول خدا (ص) خانه‏اى که اسلام در آن راه یافته باشد وجود نداشت. تنها او ، خدیجه، و من نفر سوم آنها، اسلام را پذیرفته بودیم. من نور وحى و رسالت را مى‏دیدم ‏و نسیم نبوت را استشمام مى‏کردم.من به هنگام نزول وحى بر محمد(ص) صداى ناله شیطان ‏را شنیدم! از رسول خدا(ص)  پرسیدم: این ناله چیست؟ فرمود:«این شیطان است که ‏از پرستش خویش مایوس گردیده. تو آنچه را که من مى‏شنوم، مى‏شنوى و آنچه را که ‏من مى‏بینم مى‏بینى! تنها فرق میان من و تو این است که تو پیامبر نیستى، بلکه وزیر منى و بر طریق و جاده خیر قرار دارى.»

من دیروز همچون شما بودم، امروز که در بستر مرگ افتاده ام، باعث عبرت شما و فردا از شما جدا خواهم شد. اگر زنده بمانم خود اختیار خون خویش را دارم، و اگر بمیرم مرگ‏ وعده گاه من است.اگر عفو کنم، عفو براى من موجب تقرب به خدا و براى شما نیکى و حسنه است‏. بنابر این عفو کنید:«آیا دوست نداریدخدا شما را مشمول عفو و آمرزش خویش قرار دهد»؟(سوره‏نور، آیه‏22) به خدا سوگند! همراه مرگ چیزی به من روی نیاورده که از آن خوشنود نباشم، و نشانه های آن را زشت بدانم، بلکه من چونان جوینده آب در شب که ناگهان آب را بیابد، یا کسی که گمشده خود را پیدا کند، از مرگ خرسندم.

                                                                                                              نهج البلاغه خطبه های ۱۳۱ و ۱۹۲ و نامه ۲۳

[ ۱۳۸٤/۸/۳ ] [ ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس