الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

راهی بسوی تندرستی(۱)

آیا دوست دارید انرژی و شورو شوق شما به زندگی روز به روز بیشترشده و حتی بهترین حس شارژ بودن( well-being ) را تجربه کنید؟ درمورد تجربه بیشترین لذت از زندگی چه نظری دارید؟ اگر مایلید، میخواهم به شما مژده دهم که چنین چیزی برای هریک از شما امکان پذیر است. نیروی لازم برای خوش بودن در زندگی در وجود شما نهفته است: قدرت انتخاب

سلامتی چیزی بیش از بیمار نبودن

برطبق تعریف سازمان بهداشت جهانی(WHO) سلامتی چیزی بیش از مریض نبودن و عبارتست از: وضعیت شارژ بودن بهینهشارژ بودن بهینه٬ درجه ای از سلامتی است که فراتر از سلامتی پس از بیماریست. تندرستی مستلزم تعادل در جنبه های مختلف جسمانی ، هیجانی ، روانی ، و معنوی است. این نگاه کلی به سلامتی بر یکپارچگی در همه جنبه ها در یک فرایند مستمرتاکید دارد. در این مطلب و سلسله مطالب بعدی سعی برآن است که راههای رسیدن به تندرستی مبتنی بر این رویکرد کلی تبیین گردیده و به سوالات متداول مرتبط با آن پاسخ داده شود.

مسئولیت تندرستی با خودتان است

بسیاری از ما انسانها ممکن است معتقد باشیم که سلامتی به دریافت مراقبتهای بهداشتی بستگی دارد . حقیقت این است که رسیدن به تندرستی به عهده خود شماست. شما تنها کسی هستید که با انتخاب سبک زندگی در تندرستی خویش سهیم هستید. این فقط شما هستید که نیروی رسیدن به سلامتی و حفظ آن را دارید. نیروی شما متکی است بر انتخابهایی که هر روز انجام میدهید. اگر شما تحت تاثیر عادات و نگرشهای تثبیت شده باشید ، امکان ندارد که بتوانید به احساس خوب بودن در زندگی برسید. برای خوب بودن باید تمرکزتان را فراتر از صرفا سلامت جسمانی ببرید و :

1. تلاش کنید که تعادل و هماهنگی بین جنبه های جسمانی ، هیجانی ، روانی ، و معنوی ایجاد کنید.

2. روابط محترمانه و همکاری کننده ای با خانواده ، دوستان ، جامعه ، و محیط خویش برقرار سازید.

3. اطلاعاتی در خصوص انتخابهای سلامت محور جمع آوری نموده یا تنظیم کنید.

4. فعالانه در تصمیم گیریهای مربوط به سلامتی و خوب شدن خودتان شرکت نمایید.

                                                                                                                ادامه دارد

[ ۱۳۸٤/٩/٢٦ ] [ ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

آیا عشقها دو دسته اند: خدایی و غیر خدایی؟!

پیرو مطالب قبلی که در مورد عشق نگاشته بودم و گویا ابهاماتی ایجاد کرده بود لازم است چند نکته را ذکر نمایم: من گفته بودم که چنین عشقهایی زیربنای ناخودآگاه دارد. نگفته بودم که عشقها دوگونه اند خودآگاه و ناخودآگاه، یا خدایی و غیرخدایی؛ بلکه عشقها در پیوستاری قرار دارند که یک قطب آن ناخودآگاه کامل است و قطب دیگر آن خودآگاه کامل. و بیشتر عشقهای ما انسانها در فاصله بین این دوقطب قرار دارد. لذا کسی نمیتواند ادعا کند که عشقش فقط خدایی است یا به کسی بگوید که عشق شما کاملا غیر خدایی است بلکه میتوان چنین بیان کرد: عشقهایی که عیار غیر خدایی بودنشان بیش از عیار خدایی بودنشان است ؛ و بلعکس. فلذا بنظر اینجانب تقسیم کردن عشق به دو دسته عشقهای خدایی و غیر خدایی یک اشتباه است. اشتباهی که متاسفانه بسیاری مرتکب میشوند و عشق خویش را خدایی و عشق بقیه مردم را غیرخدایی میدانند، حال آنکه خود آنها که در جامعه ما کم هم نیستند بیش از سایرین غرق در خویشند و خیلی کم رفتارهایی را از آنها میبینیم که براساس آن بتوانیم به خودمان بگوییم: عجب طرف گویا از باغی رد شده که عطر خداوندی در آنجا عطرافشانی میشده. منظور اینکه حداقل در رفتارشان رد پایی از انسان خدایی را ببینیم در حالیکه آنان بیش از بسیاری از افراد اسیر نفس خویشند و نفسشان معشوقه شان است و خود فکر میکنند که خدایشان معشوقه آنهاست. شاخصش اینستکه آنها معمولا نمیتوانند دنیا را از زاویه دید دیگران ببینند، انعطافی در افکار و رفتارشان نیست، سرشان در لاک خودشان است و دیگران را سد رشد خویش میدانند. حال آنکه انتظار دارند عالم و آدم در خدمتشان باشند که چه خبره آقا یا خانم میخواهد عبادت کند و رودروی معشوقش بایستد. همانی که یک قدم آنطرفتر از خودش را نمیتواند ببیند و فکر میکند چون خودش این سبکی میپسندد، پس هر که با او زندگی میکند ناچار است آنطوری بپسندد و الا متهم میشود به دنیا پرستی و از این حرفها. همانی که خویش را خدا پرست میداند و عاشق خدا، بیشتر از بقیه در بند نفس خویش است. و چه زیبا یکبار رهبر فقید انقلاب ایران گفت که: من که رهبر شما هستم تا بحال یک رکعت نماز برای خدا نخوانده ام !! و عجیب اینکه تازه بدوران رسیده هایی که هرگز به جایگاه والای ایشان نخواهند رسید، چنان سردرلاک خویش میبرند و به بهانه خداپرستی و عشق خدا نفس خویش را پرستیده و همانطور که او دوست دارد زندگی میکنند که نگو و نپرس: شاخصش را میتوان در رفتار آنها دید و یکی اینستکه که انجام کارهای دنیایی برای آنها سخت است. مثلا خیلی سختشان است که صبح بیدار شوند برای رفتن به نانوایی یا خیلی سختشان است که برای کسب در آمد تلاش کنند(بدلیل تنبلی) و بهانه آنها اینستکه نباید زیاد به دنیا پرداخت چرا که ما را از آخرت باز میدارد( من نمیدانم پس چرا پیامبر به امر تجارت میپرداخت و خرج عطر و عودشان بیش از خرج خورد و خوراکشان بود ) حال آنکه همینهایی که حرف از بیخیال شدن دنیا میزنند وقتی شرایط را مهیا ببینند برای محافظت از اسلام و مسلمین حسابهای بانکیشان را پر میکنند و با آن بچه هایشان را برای تحصیل به غرب میفرستند و خودشان هر سال به مکه مشرف میشوند، بدون اینکه توجه کنند که در همسایگی آنها پیرمردی استکه حتی توانایی مشهد رفتن را هم ندارد. دسته مقابل هم، چنان قید دنیا را میزنند که این رفتارشان باعث محروم شدن یک انسان دیگر از حقوق طبیعی خودش میشود: یک انسان دیگری که بواسطه ظرفیتش نمی خواهد قید دنیا را بزند ولی بنوعی ناچار است با آنها زندگی کند( چه بسیار من دیده ام پدرانی را که با این استدلال تلاشی برای رسیدن به حداقل رفاه خانواده شان نکرده اند حال آنکه فرزندانشان جویای یک زندگی راحت بوده اند. ) آیا میتوان گفت چنین انسانی عاشق خداست؟ اگر عاشق است پس نشانه اش چیست؟ آیا نباید بویی از خدا برده باشد؟ پس اگر بویی برده در کجا باید آن را دید؟ چرا همین عشاق سینه چاک خدا به خانواده خویش که میرسند دلسوز نبوده و نگران کشیده شدن آنها به گناه نیستند، اما از احکام اسلام صیغه ای که بنفع زیر شکمهایشان است را بخوبی اجرا مینمایند؟ آن هم با این توجیه که نمیخواهیم یک مومن دیگر به گناه کشیده شود!! میدانید! میخواهم بگویم که اینقدر راحت برعشق دیگران یک برچسب غیرخدایی نزنیم و بعد هم آنها را نفی نماییم. یا در نقطه مقابل نباشد که اگر عاشق انسانی شدیم فکر کنیم دیگر ما از عشق خدایی دورشده ایم و کاملا اسیر نفس. باور کنیم که چه بسیار از همین افرادی که عشق فردی دیگر به دلشان میافتد، از بسیاری که خود را عاشق سینه چاک خدا میدانند، عشقی پاکتر و متعالیتر دارند ( چرا که آنها در حد ظرفیت خویش اگر عاشق شده اند ولی لااقل در عشقشان صادق هستند و واقعا جانفدا ) بقول مولانا: عشق ابنای زمان و مکان و ریاکاران ننگین است، مگر عشق خلق عامه و ساده دلان، گرچه عشق مجازی باشد ، اگر متکی بر صدق و راستی است ، قدرت بیکران دارد. یعنی فکر نکنیم که عشق فقط دوگونه هست : خدایی و غیر خدایی، بلکه عشق گستره ای دارد به اندازه تمام انسانها : چه بسا عشق کسیکه خالصانه عاشق دختری شده و برای رسیدن به او تلاش میکند، نزد خداوند پذیرفته تر باشد از عشقی که یک بظاهر یا باطن عابد از خود نشان میدهد به خدا. چرا ؟ چون لایکلف الله نفسا الا وسعها. خداوند به ظرفیتها نگاه میکند و براین اساس است که میتوانیم متوجه کلام مولانا شویم که عشق خلق عامه را ارزشمند میداند: چه بسا نافذ بودن عشق یک انسان با ظرفیت کمتر به یک عروسک بیش از عشق یک فرد باظرفیت بیشتر به خیلی از مقدسات باشد!! همان عشاق سینه چاکی که منتظرند تا مهدی موعود بیاید تا درصف مقابل ایشان به بهانه مخالفت مهدی با ضروریات دین به جنگ با او( شاید هم به باور خودشان جهاد ) بپردازند. و خواهیم دید همچنانکه علی را مقدسین متحجری کشتند که ادعای عشقشان به خدا فلک را کر میکرد، مهدی را هم همینها دعوت به جنگ خواهند کرد. همینهایی که امروز در عبادت و پرداختن به خدا افراط میکنند و دیگرانی را که بناچار با آنها زندگی میکنند، از یک زندگی معمولی باتمام لذاتش محروم مکینند. به عقیده من انسانها مراتبی دارند که هر یک در مرتبه خویش خدا را در چیزی میابند و عاشقش میشوند و اگر در این عشق صادق باشند، پس از رسیدن به آن میتوانند در مرتبه ای بالاتر عشق خویش را نثار چیزی کنند که به واقعیت خدا نزدیکتراست. و این ادامه دارد تا اینکه او براساس رسیدن به مراتب بالاتر انسانی به عشق به خود خدا برسد. و صد البته چنین فردی همزمان عاشق بندگان خدا نیز هست و نمیشود عشق به خدا را از عشق به خلایقش جدا کرد. پس لازم است به این نکته توجه داشته باشیم که در هر مرتبه وجودی میتوانیم خالصترین عشقها را داشته باشیم اما نه متعالیترین آنها را، و لذا معشوق امروز ما میتواند همراه فردای ما برای رسیدن به معشوق واقعی در عشقهای متعالیتر باشد. نکند که معشوق امروز ما خدایمان شود بلکه او را بعنوان همراهمان در نظر بگیریم در رسیدن به خدا. بنابراین بنظر اینجانب عشق یک پسر به یک دختر بنوبه خویش میتواند مقدس باشد و سازنده و عشق یک کبوتر باز به کبوتر خویش نیز... و غیرو. نهایتا اینکه خداوند آنقدر بزرگ و وسیع است که به شیوه های مختلف و در هر وجودی میتوان او را یافت : عاقل به قوانین خرد راه تو پوید... دیوانه برون از همه آیین تو جوید.... تا غنچه بشکفته این باغ که بوید... هرکس به زبانی صفت حمد تو گوید... طوطی به غزل خوانی و قمری به ترانه. خواهش میکنم خدا را محدود به خودمان نکنیم و نگوییم که فقط با روش ما میشود به خدا رسید. باور کنیم که خداوند بزرگ است و بزرگ. آنقدر که میتواند به هر شکلی در بیاید و درهر چیزی میتوان او را یافت، حتی در چشمهای یک معشوقه. باور کنیم که یک ترانه خوان میتواند خدا را در ترانه هایش بیابد و عشقش را نثار او کند و نشانه های این عشق را در رفتارش متجلی کند: یک انسان با رفتار انسانی؛ و باور کنیم که یک عابد میتواند خدا را برسر سجاده هایش گم کند و عشق خود را به بیراهه بکشاند و نتیجه اش را در رفتارش ببینیم : یک انسان با رفتار غیرانسانی، رفتاری که فقط خودش از آن بهره مند خواهد شد و بس و دیگران از آن متضرر، خودش خودش را تایید میکند و همه یا بیشتر افراد او را و روشش را نفی. باور کنیم که همانطور که شیطان میتواند خود را به شیوه های مختلف در بیاورد و ما را بفریبد ، خدا هم میتواند به شیوه های مختلف بر سر راه ما قرار بگیرد و ما را مجذوب خویش نماید: شاخصش اینستکه اولی پس از عاشق شدن رفتارش شیطانی میشود و دیگر آزار و خود ارضاء کننده و دومی پس از عاشق شدن رفتارش خدایی میشود و دیگر پسند. اگر خداوند عمری دهد در خصوص معیارهای تمیز دهنده این دو بیشتر خواهم نوشت.

[ ۱۳۸٤/٩/۱۸ ] [ ۱:٤٦ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

وداع تلخ و شروع مبارزه سخت

به وبلاگ روزگار یخی سرزدم یه مطلب دیدم که یاسمن در غم از دست دادن همسرش نوشته بود. خیلی دلم گرفت و تصمیم گرفتم اینجا نظرمو دربارش بگم. اول مطلب ایشونو بخونیم بعد نظر منو:

«مدتها پیش خودم را خیلی خوشبخت می دانستم، چون هر چیزی که از خداوند خواسته بودم،پروردگار مهربان آن را به من داده بود.ولی غافل از این بودم،که خداوند امتحان بسیار بزرگی برایم،در نظر دیده است. ناگهان چرخش روزگار در یک روز بهاری عوض شد، و چرخش معکوس در خلاف جهت گذشته شروع شد. در آن روز بهاری زندگی من یخ بست ومنجمد شد.»

 

و نظر من

: سلام! وقتی در بهار هوای دل آدم پاییزی بشه خیلی سخته، وقتی داری خودتو برای مسافرت تابستون آماده میکنی بعد یه دفعه ببینی همسفرت بیخبر گذاشت و رفت خیلی سختتره ، وقتی جای خالیشو مجبور باشی تا آخر عمرت ببینی و کاری از دستت برنیاد بازم خیلی سخته ، وقتی کسی که همیشه اشکاتو پاک میکرد و سرتو رو شونش میزاشتی کنارت نباشه واقعا سخته ، وقتی نگاههای مظلوم بچه هاتو میبینی که بابایی نیست که دست نوازش به سرشون بکشه خیلی رنج آوره ، وقتی با دیدن هر چیزی خاطرات گذشته ای که باهاش داشتی مرور میشه بازم سخته ، وقتی روز زن میشه و مردت نیست که برات کادو بگیره و تو مجبور بشی با یه شاخه گل بری بالای سرش تنهای تنها با سنگ قبرش حرف بزنی سختتره ، وقتی از اونایی که توقع داری در نبودش درکت کنن اما نمیکنن سختیش بیشتره ، وقتی روز مرد میشه و بچه ها میبینن که بچه های دیگه توی مدرسه از کادوی پدراشون صحبت میکنن و اونا باید لبهاشونو بخورنو به نقطه ای دور خیره بشن و تو نتونی براشون کاری کنی گریه آوره ، مگه تو چه گناهی کردی که به این زودی همسرتو از دست بدی؟ مگه بچه ها چه گناهی کردن که هنوز لذت بابا داشتنو حسابی حس نکردن باید یه عمر رنج بی پدری رو تجره کنن؟ آخه چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ اما ....

اما وقتی بعد از مدتی خودتو پیدا میکنی و تصمیم میگری با یادش زندگی کنی و کاری کنی که روحش شاد باشه انگار دوباره یاسمنا بهت لبخند میزنن ، وقتی سعی میکنی برای بچه ها هم مادر باشی و هم پدر و روز به روز متوجه پیشرفتشون میشی لذت بخشه ، وقتی میبینی که خدا بعد از او صبرتو هزاران برابر کرده و حالا شدی مثل یه کوه آروم میگیری ، وقتی که کم کم با شرایط کنار میای و دوستای جدیدی پیدا میکنی که دوستت دارن و درکت میکنن خوشحال میشی ، وقتی دوباره برای آینده برنامه ریزی میکنی و روز به روز شاهد موفقیت رو در آغوش میکشی و همه تحسینت میکنن بازم خوشحال میشی ، وقتی پسرت دیپلمشو میگیره و خودشو برای رفتن به دانشگاه آماده میکنه و اسمشو توی روزنامه میبینی همه خستگیات از تنت بیرون میاد، وقتی دامادش میکنی و برادراش توی جشن جلوش میرقصن و دخترای فامیل عروس میگن : نون و پنیر آوردیم پسرتونو بردیم... بعد تو توی دلت برای خوشبختیش دعا میکنی شادی آوره بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا ، وقتی در لحظه به لحظه زندگیت حس میکنی که خدا به هیچوجه تنهات نمیزاره و همه مسایل رو یکی پس از دیگری برات حل میکنه دیگه احساس بی تکیه گاهی نمیکنی و اونوقته که میتونی راحت به همه خوبیها فکر کنی و بگی خدایا شکر به خاطر داده هات که از سر رحمته و نداده هات که از سر حکمته. خدایا شکر ، راضیم به رضای تو! پس یاسمن عزیز لطفا لبخند بزن. من و سایر بچه های گروه همیشه به یادت هستیم. پایدار باشی

[ ۱۳۸٤/٩/۱٦ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

پاسخ به سوال یکی از دوستان در مورد مطلب عشق فراموشی آری یا نه

ابتدا نظر دوست عزیز متین: سلام .... مطلب جالبی بیان فرموده اید اما در اینجا جای چند سوال باقی است : ۱ـ آیا عشق مطلقا خوب است یا بستگی به سرانجام آن دارد ؟  ۲ـ از کلام شما برداشت می شد که عشق درمان ندارد٬  لذا با آن مبارزه نکنید وخود را بیهوده رنج ندهید که فایده ای ندارد ، اگر چنین هست آیا عقل انسان حکم نمی کند که از خیلی از عوامل وزمینه ها که در ایجاد آن نقش دارند پرهیز کرد وسراغ آنان نرفت تا دیگر نیازی به تحمل رنج عشق و عاشقی نباشد؟

در پاسخ به سوالات دوست عزیز متین: از آنجایی که معنای عشق بسیار گسترده است٬ ممکن است من بگویم خوب است و چیزی را در نظر داشته باشم و شما بگویید بد است٬ حال آنکه چیز دیگری را در نظر داشته باشید. اما فکر میکنم خوب یا بد بودن عشق و اصولا بسیاری از چیزها بستگی به عوامل مختلف دارد: مثلا: آنکه عاشق شده آیا اساسا میداند دنبال چیست؟ آیا میداند که آن چیز را درمعشوقش میابد یا ممکن است بعد از مدتی به این نتیجه برسد که این معشوق آن معشوقی نیست که من دنبالش بودم و ... آیا این عشق سبب پیشرفت او میشود یا سد راه پیشرفتش؟ و .... پس نمیشود بگوییم مطلقا خوب است یا بد. بستگی به عوامل مختلف دارد که یکی از آنها همانی است که شما گفته اید یعنی نتیجه آن. هر چند عاشق کاری به نتیجه ندارد ( پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان... نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی.... یا آنجا که میگوید: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید ٬ در این عشق چو مردید٬ همه روح پذیرید )  البته نظر شخصی بنده این استکه تنها عشقی که مطلقا خوب است عشق واقعی و آگاهانه به خداست. خوبی یا بدی بقیه عشقها نسبی است.
اما سوال دوم: من نگفتم عشق درمان ندارد. اساسا نمیتوانیم بگوییم که عشق لزوما یک مشکل یا بیماری است که نیاز به درمان داشته باشد. گاهی عشق خودش هم درد است هم درمان(دردم از یار است و درمان نیز هم... دل فدای او شد و جان نیز هم... این که میگویند آن بهتر زحسن... یار ما این دارد و آن نیز هم) و گاهی هم عشق فقط درمان است ( عشق درمانگر دردها و چاره گر دشواریها و کلید درهاست: یک دسته کلید است به زیر بغل عشق... از بهر گشاییدن ابواب رسیده ). البته شاید بهتر بود که در مطلب قبل اشاره میکردم که: اینکه شما بر عشق غلبه کنید یا عشق بر شما٬ بسته به شدت و مدت عشق و بسته به سایر عوامل از جمله معشوقه های قبلی و جایگزین است. مثلا وقتی عاشق یه خانم یا آقا هستی نمیشه با مطالعه بعنوان یه جایگزین مشکل رو حل کرد بلکه حتی در حین مطالعه هم فکر شما میره پیش معشوق٬ یا وقتی عاشق یه مدیر موفق خوش تیپ میشی نمیشه با یه آبدارچی ناموفق کچل چاق جاشو پر کنی. و لذا اکثر عشقهایی که در مطلب قبلی ازش نام بردم چون جایگزین نداره لذا کاریش نمیشه کرد ٬ شما جایگزین مناسب سراغ داری؟! در این مورد که سراغش نرویم با شما موافق نیستم٬ چون اساسا مگر انسان نباشیم که بخواهیم عاشق نشویم( مرا میگفت دوش آن یار عیار... سگ عاشق به از شیران هشیار) اما در مورد رنج عاشقی: اساسا لذت و رنج اموری نسبی هستند. گرسنگی رنج آور است اما گاه که بقصد روزه گرفتن گرسنگی میکشی اگر اعتقاد داشته باشی چنان این گرسنگی برایت لذت بخش میشود که تو گویی از تمام غذاها خوشایندتر است. پس هر گرسنگی ای رنج آور نیست و عشق نیز همینطور: که البته ویژگی عشق اینست که عاشق مطلق نگر میشود و لذا همه چیز معشوق را خوب میبیند ٬ حتی اذیت و آزار او را. لذا برای عاشق رنج اساسا معنا ندارد( در دل مردان شیرین٬ جمله تلخی های عشق... جز شراب و جز کباب و شکّر و حلوا نبود! ) به هر حال بین رنج با رنج تفاوت هست( دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه... هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا) و یه نکته مهم دیگه: آنکس که عاشق میشود نگران رنجها نیست(بقول حافظ: در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم... سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور ؛ و یا  تن و دل و روان همه قرین یکدیگر میشوند و چون تلاش عشق کار شب و روز است و خشنودی و آسودگی از خجستگی آن بدست میآید ٬ عاشق از عشق نمیآساید و نه آسودن برایش آسودن میشود: اگر یکدم بیاسایم روان من نیاساید ... من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم! ) و اگر نگران رنج است پس نه عاشق است و نه عشق را میشناسد( تو به یک خاری گریزانی ز عشق؟! ... تو بجز نامی چه میدانی ز عشق؟؟ ... عشق را صد ناز و استکبار هست... عشق با صد ناز می آید به دست !! .... عشق چون وافی است وافی میخرد ... در حریف بی وفا می ننگرد !!) اما عشق مراتبی دارد که بحثش مفصل است و طولانی و از وقت اینجانب فعلا خارج و از حوصله این مطلب بیرون.                 اشعار سبز رنگ از مولانا

[ ۱۳۸٤/٩/۱۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]

سخنی با یه آدم دیگه در مورد قسمت و تقدیر

سلام! خانم سوگند توی وبلاگش یه مطلب قشنگ در مورد قسمت نوشته که با اجازه اش اونو اینجا میارمش و نظر خودمم راجع بهش میدم. اول مطلب ایشونو بخونید:

پرنده یک پرواز بود....
 
 
تا حالا شده حس پرنده ای رو داشته باشی که زخمی شده و مجبوره که به ساحل پناه بیاره ، بعدش چند تا بچه شیطون هم پیدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه. اونموقع اگر تو جای اون پرنده بودی چیکار می کردی . نه می تونی بال بزنی نه می تونی به اون بچه ها بگی کاری به کارت نداشته باشن. تسلیم سرنوشتت می شی ؟ سکوت می کنی و خودت رو به مرگ می زنی ؟ یا نه با اینکه بالت زخمی هستش سعی می کنی بال بزنی ؟ نمی دونم اونموقع چیکار می کنی . فقط همین قدر میدونم بعضی وقتها مجبوری تسلیم سرنوشت بشی و این اجبار یکمی سخته. اینکه سرت رو بندازی پائین و بگی خوب شاید قسمت این بوده . اما یه چیز دیگه  رو هم خوب می دونم . اون پرنده یه خالقی داره که بهش می گن خدا . فکر می کنم سختی تسیلم سرنوشت بودن رو با یادش بشه به فراموشی سپرد .  خوب ممکنه توی اون بچه ها یه بچه ای هم باشه که به پرنده ها علاقه داشته باشه وقتی میره سمت پرنده اون پرنده شاید فکر کنه بچهه میخواد اذیتش کنه ولی بعد ببینه اون بچه میخواد ازش مراقبت کنه تا خوب بشه . و ممکنه اون بچه یه فرستاده باشه که ما اول نشناسیمش و ازش بترسیم .  خوب شاید بعضی وقتها قسمت میخواد ازمون مراقبت کنه تا خوب بشیم و بتونیم راهمون رو بهتر  و سهل تر ادامه بدیم . و بعدش دوباره به سمت بینهایت ها پرواز کنیم با بقیه دوستامون.

و اما نظر من:

ویلیام جیمز میگه: « اغلب آدما به لحاظ جسمی ذهنی یا اخلاقی در دایره بسیار باریکی از وجود بالقوه خود زندگی میکنند؛ تنها از جزیی از آگاهی احتمالی و منابع روح و روان خود بهره میگیرند؛ کارشان به رفتار کسی میماند که از مجموعه اندامهای زنده جسم خود عادت کند که تنها انگشت کوچکش را تکان دهد. حوادث غیرمنتظره و بحرانهای بزرگ نشان میدهند که منابع حیاتی ما چقدر از آنچه می پنداریم بزرگتر و عظیمتر هستند.» آنچه شما گفته اید شاید در مورد اون پرنده هه یه جورایی صدق کنه که با اونم من خیلی موافق نیستم ولی به هرحال در مورد انسان فقط بطور استنثناء ممکنه صدق کنه. یادت باشه که تو بالهای پنهان زیادی داری که ممکنه هنوز بکارش ننداخته باشی. کما اینکه بالهایی که الان بکار میبری رو اگه یادت باشه پنج سال پیش بکار نمیبردی و شاید خبری هم از وجود چنین بالهای توانایی در خودت نداشتی. من مطمئنم که در ادامه زندگیت با بالهای جدیدی مسیرتو ادامه خواهی داد که فکرشم نمیکنی از کجا اومد٬ ولی میاد باور کن میاد. یه چیز دیگه: ریموت کنترل کائنات و قسمت و همه اینا در دستهای تو قرار دارن. باورت نمیشه؟ اگه من بهت بگم که دستته٬ بازم باورت نمیشه؟ آره تو قوی هستی قویتر از همه ی هستی. اونقدر که : رسی آخرش به جایی که به جز خدا نبینی ... بنگر که تا چه حد است مقامت ای زمینی (با اجازه شاعر)همیشه یه آدم دیگه باشی

[ ۱۳۸٤/٩/۱۱ ] [ ٤:٠۳ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]

فراموشی عشق آری یا نه؟

فکر کنید شما یه آدمی هستید که تا بحال عاشق نشدید و فکر میکنید که واقعا اینا که عاشق میشن دیوونه هستن. بعد خلاصه میشیند هی اونا رو سرزنش میکنید: دختری که عاشق یه پسر کوچیکتر از خودش میشه، پسری که عاشق یه زن ده سال بزرگتر از خودش میشه، زن شوهر داری که عاشق یه مرد یا یه پسر دیگه میشه، دختری که عاشق پسری میشه که هنوز اصلا اونو ندیده، مردی که بعد از سالها از زندگی متاهلی خودش دوباره عاشق یه زن دیگه شده، پسرها و دخترهای زیادی که با یه نگاه عاشق هم میشن، دختری که عاشق یه پیرمرد شده و پیرزنی که عاشق یه پسر شده و بسیاری موارد دیگه، و شما پیش خودتون اصلا باورتون نمیشه که یه آدم اینقده عقلشو از دست بده و چه کارایی که برای رسیدن به معشوقش انجام نده. بعد ممکنه به خودتون بگید: من که هیچوقت اینجوری نمیشم. اما یه روز نمیدونید چطوری ولی یه دفعه به خودتون میایید میبینید که ای بابا بدجوری درگیر عشق شدید. حتی ممکنه پیش خودتون فکر کنید که عشق شما با موارد قبلی که از دیگران سراغ دارید فرق داشته باشه. خلاصه مگه یه معجزه شما رو از این هیجانات شدید خلاص کنه، هیجاناتی که گاهی حتی فکر میکنید اگه به نتیجه هم نرسه بازم دوست دارید داشته باشینش. اما یه وقتایی هم در اوج همون عشق حس میکنید که دارید از طرف متنفر میشید. این احساس معمولا اوایل عاشقی به کسی دست نمیده ، اما با گذشت زمان ممکنه تجربه اش کنید. بعد ممکنه نهایتا از اولی متنفر بشین و بعد از مدتی حالا یه فرد جدید و یه عشق جدید. بعد طرفم ممکنه همینطور باشه. اونوقته که دوباره روز از نو و روزی از نو. اون بهت میگه تو با همه قبلیا فرق داری. اصلا تو از آسمون اومدی. انگار خدا  تو رو برا من فرستاده و خلاصه کلی تعاریف مختلف. ممکنه ساعتها بشینید و یه جمله ای که براتون آف گذاشته یا اس ام اس زده به موبایلتون یا تو وبلاگش براتون نوشته رو هی بخونید و هی بخونید. خلاصه خواب و خوراک رو ازتون میگیره و ممکنه دوستانتون سرزنشتون کنن که بابا تو دیگه کی هستی. آخه چند بار باید از یه سوراخ گزیده بشی؟ به این پسرا اعتماد نکن و ... اما یه روز چشمتو باز میکنی میبینی که همونی که بهت میگفت به این پسرا اعتماد نکن خودش عاشق یه مرد شده با یه زن و چند تا بچه همسن و سال خودش. بگذریم حالا تکلیف چیه؟ میشه چنین عشقهایی رو کنار گذاشت؟ میشه در جریان چنین عشقهایی منطقی عمل کرد؟ شاید اینطوری اگه جوابتون رو بدم بهتر قضیه دستتون بیاد: چنین عشقهایی زیربنای خودآگاه نداشته و بیشتر زیر بنای ناخوداگاه داره یعنی فرد هشیاری به جریان عشق نداشته و در دریایی از هیجاناتی که هیچ دلیل منطقی برای آن نمیشناسه غرق میشه. لذا معمولا اکثر افرادی که چنین عشقی رو تجربه نکرده باشن نمیتونن یه فرد عاشق رو که درگیر این نوع از عشق شده درک کنن و حتی ممکنه خود عاشق امروز هم یه روزی یه نفر دیگه رو که درگیر چنین عشقی شده رو درک نکنه و مثلا بهش بگه که تو داری اشتباه میکنی و من یه بار این راه رو رفتم و بهتره تو این راه رو نری. در واقع او یادش رفته که ویژگی چنین عشقی اینه که تو کنترلی بر قوای روانی خودت نداری و این تو نیستی که عشق رو هدایت میکنی بلکه این عشقه که تو رو هدایت میکنه. لذا من آدمایی که درگیر چینین عشقهایی هستن رو درک میکنم و بهشون میگم که شما خواه ناخواه باید این راه رو برید و فایده ای هم نداره. نمیخواد باهاش مبارزه کنید. بهتره که مواظب باشید که یه جوری رفتار کنید که طرف رو از دست ندید: برای این کار همون چیزایی که از اول تو شما بود و باعث شد که طرف رو جذب شما کنه رو در خودتون حفظ کنید و کاری نکنید که ازتون هی پشت سرهم برنجه. مثلا شمایی که یه روز بهش نمیگفتید بالا چشت ابرو هست و کاری به برنامه هاش نداشتینو هیچ توقعی ازش نداشتینو اگه بهتون زنگ میزد کلی ممنون میشدین که زنگ زده حالا یه دفعه مثل یه طلبکار برخورد نکنید که چرا زنگ نزدی، گوشیت چرا اشغال بود، تو به من اهمیت نمیدی، تو باید همه وقتت رو به من اختصاص بدی، چطور آنلاین شدی لامپتو برامن روشن نکردی و برا فلانی روشن کردی، کی بهت گفت با فلانی اسکیت کنی، بله دیگه با فلان دختر رفتی کوه و از این حرفا. خلاصه اینجوری از یه مراحم بمرور زمان تبدیل میشید به یه مزاحم. از یه هم سلولی  کم کم تبدیل میشید به یه زندانبان: و اینجاست که او کم کم نقشه میکشه که از دستتون فرار کنه: مثلا آنلاین میشه لامپشو براتون روشن نمیکنه، یا با یه آی دی جدید میاد که تو نداری، یا پشت سر هم مجبور میشه بهتون دروغ بگه و خلاصه رابطه شما دوتا که اولش حول محور قربونت برم فدات شم و این حرفا دور میزد حالا به حلقه های تکراری گلایه و بازپرسی تبدیل میشه و کم کم اخم و داد و قهر و خلاصه آخرش اونی میشه که نباید بشه. لذا بازم تکرار میکنم سعی کنید یه کاری کنید که روز بروز بیشتر جذبتون بشه نه اینکه ازتون زده بشه. و در ثانی دعا کنید که خدا کمکتون کنه که عشقتون سرانجام خوبی داشته باشه....

[ ۱۳۸٤/٩/۸ ] [ ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]

افراد شجاع و عاقل

نمیدونم تا حالا به مشاور مراجعه کردید یا نه. تو جامعه ایران متاسفانه گاها ذهنیت خوبی نسبت به مراجعه به یه مشاور خانواده یا بالینی وجود نداره. آدما اگرم برن مشاوره٬ یه جورایی سعی میکنن از دیگران پنهانش کنن. بعضی جاها و برای بعضی ها این ذهنیت وجود داره که آدمای مشکل داری که سیماشون قاطی داره و عصبی هستن و تعادل ندارن و یه جورایی دربو داغون هستن فقط میرن مشاوره. فکر میکنن هر کی میره مشاوره دیوونه هست و این مایه خجالتشه که خودش نمیتونه مسایلشو حل کنه. فکر میکنن آدمایی که عقل درست و حسابی ندارن و کسی تره براشون خرد نمیکنه بخاطر کمبود محبت و توجه و احساس حقارت و از این حرفا فقط میرن پیش یه مشاور . خب شاید بعضی بخاطر این مشکلات به یه مشاور مراجعه کنن ولی اینطور نیست که هر کسی که به مشاور مراجعه میکنه آدم عجیب و غریب و غیر نرمالیه٬ یا همونها هم که بدلیل این مشکلات میرن پیش مشاور ٬ پس خیلی غیر طبیعیند. نه اونها از خیلی جهات حتی برتر از دیگران هستند ولی برعکس خیلیها که جسارت و بینش کافی برای پذیرش ضعف رو ندارن و یه عمر با ضعفهاشون خودشونو دیگرانو رنج میدن٬ اونا ضعفهاشون رو شجاعانه میپذیرن و در پی رفعش برمیان. اینو گفتم تا بگم مراجعین من آدمایی هستن که نتنها سرشون به تنشون می ارزه بلکه بسیاری افتخار میکنن که دقایقی ، فقط برای دقایقی با اونا هم صحبت بشن. اونا در پی جستجوی یه زندگی بهتر به تفکر یه متخصص اعتماد میکنن و عجیب هم نتیجه میگیرن. شاید براتون جالب باشه اگه شغل و هنر برخی از مراجعینمو بدونین: ورزشکار در سطح قهرمانی، موسیقی دان ٬ مهندس، دکتر ، تاجر فرش، کارخونه دار ، نویسنده ، شاعر، استاد دانشگاه، خیاط ، آرایشگر ، کتابدار ، روحانی ، مداح٬ رئیس و کارمند بانک ، خانه دار ، دانشجو ، پرستار ، ماما ، مدرس ، معلم ابتدایی ، دبیر ، مدیر عامل شرکت خصوصی ، هتل دار ، بوتیک دار ، چلوکبابی، و بسیاری مشاغل دیگه که هر کدوم توی جامعه ارج و قرب خاص خودشو داره. و البته من و بسیاری مشاورای دیگه نتنها منتی بر مراجعینمون نداریم بلکه به خودمون افتخار میکنیم که اونا برای مشورت در مورد مسایلشون ما رو انتخاب میکنند. شاید دیدگاه بسیاری از مشاورهارو به مراجعینشون بتونم در بیانات ارزشمند مهاتما گاندی براتون به تصویر بکشم. بخونید: « مشتری مهمترین بازدید کننده در محدوده ماست، او به ما وابسته نیست، ما به او وابسته ایم. او مزاحم کار ما نیست، او هدف کار ماست. او یک بیگانه در کار ما نیست، او بخشی از کار ماست. ما با انجام کار، لطفی در حق او نمیکنیم٬ اوست که با فراهم کردن این فرصت به ما لطف میکند.» لذا از همینجا به همه مراجعینم میگم که ممنون از اعتمادتون. خیلی گلید.

[ ۱۳۸٤/٩/٧ ] [ ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

مراجعین من

به مقتضای شغلم بیشتر با مشکلات و غم و غصه های مردم سروکار دارم. خب در حد توانم سعی میکنم به مراجعینم کمک کنم تا از امواج پرتلاطم زندگی گذرکرده و به ساحل آرامش و خوشبختی برسند.گاهی اوقات با مشکلاتی مواجه میشم که حل اونا واقعا دشواره. در بروز مشکلات معمولا عوامل مختلفی نقش ایفا میکنه و برای حل اونا باید روی همه عوامل کار کرد، در حالیکه در بسیاری از موارد من و مراجعینم روی همه عوامل کنترل نداریم . اونوقته که به خدا پناه میبرم. الان که این مطلب رو مینویسم، بسیاری از مراجعینم جلوی نظرم هستند. حس میکنم ارتباط با بالا برقرار شده. میخوام براشون دعا کنم. به خدا میگم: تویی یاری رس فریاد هر کس... به فریاد من فریاد خوان رس... ندارم طاقت تیمار چندین... اغثنی یا غیاث المستغیثین(یعنی به فریادم برس ای امید فریاد خواهان). خدایا ! گرفتارهای زیادی توی این دنیا هستن. کمکشون کن. به مراجعین منم کمک کن. خدایا ! تو رو قسم میدم: به آب دیده طفلان محروم... به سوز سینه پیران مظلوم... به داور داور فریاد خواهان... به یارب یارب صاحب گناهان... به دور افتادگان از خان و مانها... به واپس ماندگان از کاروانها... به وردی کز نوآموزی برآید... به آهی کز سر سوزی برآید... به هر طاعت که نزدیکت صوابست... به هر دعوت که پیشت مستجابست، به همه مراجعین من کمک کن که مشکلاتشون حل بشه. بخصوص به اونایی که تنهاتر و غریبترند. اگه اونا به تو امید نداشته باشن به کی امید ببندند؟ تو آن هستی که با تو کیستی نیست... تویی هست آندگر جز نیستی نیست. هر چند که میدونم: به درگاه تو در امید و در بیم... نشاید راه بردن جز به تسلیم ، ولی خودت گفتی دعا کن تا من اجابت کنم: ادعونی استجب لکم. خدایا! باور کن من تسلیمم: اگر روزی دهی ور جان ستانی... تو دانی، هر چه خواهی کن تو دانی... به توفیق توام زین گونه برپای... براین توفیق توفیقی برافزای. به امید روزی که مشکل تمام مراجعینم حل بشه. خدایا دفعه قبل برای خودم دعا کردم خیلی زود دعایم رو برآورده کردی. انتظار دارم ایندفعه که برا مراجعینم دعا میکنم، زودتر برآورده کنی. همین امشب نه فردا. متنظرم: خداوندا شبم را روز گردان... چو روزم بر جهان پیروز گردان.                                اشعار از نظامی گنجوی

[ ۱۳۸٤/٩/۱ ] [ ٦:۱٦ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس