الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

فری یه بچه پولداره یکی یه دونس، باباش اسکروچه ، فری نونور خونس، مامانش دخترفلان تاج السلطنس، فکرتریپو مدلباسشونو بزم شبونس!
اما من اینجا یه خونه ی ده نفره، خرج و برج ما همیشه سربسره، بابام حسابداره اسکروچه خسیسه ، دخل و خرج اسکروچو مینویسه،
بابا چرا هیچکس سرجاش نیست؟ شاگرد تنبل چرا میشه نمرش بیست؟ یکی مثه فری باباش اسکروچه، بیسواده ولی پول مارو میدوشه، یکی مثه بابای بیچاره ی من، فوق لیسانس داره ولی خونه بدوشه!
میزشام و ناهارشون قد اتوبوسه، ظرف و ظروفشون نقره ی خالص مید این ایتالیک آخ مارک ونوسه، فسنجونو کبابو مرغ و ماهیچه، تومنوی غذاشون جا نداره، نیست معده هاشون حساسه، میگه غیرخاویار راه نداره!
اما ببین توخونه ی ما چی میگذره : واسه یه خونواده ی ده نفره، بابا میگه بچه ها فسنجونو کبابو مرغو بی خیال، اینا واسه معدمون همه ضرره، بابا از اون لحاظ؟ آره ازون لحاظ، مسموم میشیم مریض میشم، اونوقت آقا دکترچیکار میکنه؟ آمپول میزنه! وای وای وای وای ! آمپول میزنه! بابا خالی میبنده پول نداره!
بابا چرا هیچکس سرجاش نیست؟ شاگرد تنبل چرا میشه نمرش بیست؟ یکی مثه فری باباش اسکروچه، بیسواده ولی پول مارو میدوشه، یکی مثه بابای بیچاره ی من، فوق لیسانس داره ولی خونه بدوشه!
فری رو اتفاقی تو خیابون دیدم ، گفتم کجایی بابا کبریت بی خطر؟ گفت جون تو حوصله ی خوشی ندارم، دیگه هیچ امیدی به زندگی ندارم، گفتم خدا بد نده طوری شده؟ جونم بالا اومد بابا بگو چی شده؟ چشماش پراشک دلش پرغصه! آهی کشید گفت عشقم مرد، عشقم مرد وای عشقم مرد، گفتم کی؟ گفت سگم مرد! گفتم کی؟ گفت سگم مرد!! واسه همینه که بابا میرم سفر، کجا میری فری؟ سفر بی خطر، همین بغل، دارم میرم جزایر هاوایی! بپا نچایی
بابا چرا هیچکس سرجاش نیست؟ شاگرد تنبل چرا میشه نمرش بیست؟ یکی مثه فری باباش اسکروچه، بیسواده ولی پول مارو میدوشه، یکی مثه بابای بیچاره ی من، فوق لیسانس داره ولی خونه بدوشه!

[ ۱۳۸٥/۱٠/٢۳ ] [ ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

روز خدا مبارک

روز خدا                                                                               "Day of God "
خب بزارید اول بگم که جریان روز خدا چی هست: متن زیر رو بخونید. نوزده دی هشتاد و سه :

ساعت یک بامداد شنبه 8 ژانویه 2005 میلادی ، پس از خروج از اینترنت و قبل از خواب. درحالیکه با چشمهای بسته کارهای روز گذشته را مرور میکردم ، ناخودآگاه یاد متنی ازشکسپیر در مورد رد پای خدا افتادم، بخصوص آن قسمتش که خدا در پاسخ به گلایه بنده اش از اینکه چرا او را تنها گذاشته میفرماید:«فرزندم تو را دوست دارم و به تو گفتم در تمام سفر با تو خواهم بود. من هرگزتو را تنها نخواهم گذاشت، حتی برای لحظه ای... و من چنین کردم.هنگامی که در آن روزها یک رد پای بر روی شن دیدی ، من بودم که تو را بدوش می کشیدم.» ناگهان ذهنم پرواز کرد وگویی به آسمانها رفت. خدا را دیدم که به من لبخند میزد. با شرمندگی تمام سرم را به زیرانداختم ، درحالیکه بدنم میلرزید: مثل وقتی که کسی به تو کلی خوبی کرده باشه و تو حتی یه دفعه هم جویای احوالش نشده باشی. روی نگاه کردن به خدا را نداشتم. تمام خوبیهایی که درطول زندگی به من کرده بود را میدیدم، و لحظات بسیاری که غرق در نعمتهای او، فراموشش کرده بودم را نیز.
بیشتر در دوره های غم واندوه بود که یادش می افتادم. گو اینکه او را وجودی میدیدم که هرگاه مشکلی دارم باید بیاید و آنرا حل نماید. و من هم درعوض ناسپاسی، فراموشی، بی معرفتی و...همیشه او را بدلیل آنچه به من داده بود شکر میکردم و هرگاه چیزی بدستم نمیرسید ، طلبکارنه از او درخواست آنرا مینمودم.
میخواستم سرم را بلند کنم و برای جبران همه ناسپاسی ها، در چشمهایش نگاه کرده و از او تشکر نمایم. اما به چه زبانی وبا چه کلماتی؟ یاد سخن سعدی افتادم که میگفت:« منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکراندرش مزید نعمت. هرنفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون برمیآید مفرح ذات. پس درهرنفس دونعمت موجود است و برهرنعمت شکری واجب......ازدست و زبان که برآید.......کزعهده شکرش به درآید »
وقتی به خودم آمدم وسرم را بلند کردم تا ازاو تشکرنمایم، درحالیکه لبخند میزد احساس کردم دارم از او دور میشوم. هنوز لبخندش را میدیدم. هرچه کردم زبانم به تشکربازنشد که نشد. اما این بار نه ازسر ناسپاسی ، بلکه بدلیل ناتوانی از یافتن جمله ای شایسته او و روشی برای بیان شایسته آن. به زمین آمدم، درحالیکه خواب بتدریج برمن مستولی می شد. بین بیداری وخواب ، ناگهان ستاره ای در ذهنم درخشیدن آغازکرد. یه ستاره ازجنس فکر. فکری ناگهانی و شهودی:«اینکه چه میشد اگردرسال یک روز را برای قدردانی از نعمات خدا و یاد بزرگی او روزخدا بنامیم؟» هرچند که تمام روزها برای اوست. 

 

 سال قبل این مناسبت رو گرامی داشتیم و برخی از دوستان هم تو وبلاگشون در این باره نوشتند: از جمله شقایق؛ یه آدم دیگه؛ عسل بانو ؛ فادیا ؛ کوچه دل ؛ بهشت ؛ و چندتای دیگه از دوستان که امسال هم قراره بنویسن. خوشبختانه امسال روز خدا مصادف شده با عید سعید غدیر خم یا شاید بهتره بگم عید غدیر مصادف شده با روز خدا. من عید سعید غدیر خم رو هم به همه علی دوستان تبریک میگم . نمیدونم دوستان اینترنتی و سایر مردم چقدر به این روز بها میدن و هرسال گرامی میدارنش یا نه. اما تصمیم دارم هر سال تا هر وقت که زنده هستم در این روز بدون اینکه چیزی از خدا بخوام فقط براش بنویسم که عزیزترینم در تمام دوران است.

 

شاید باید

دلو به دریا بزنم

با دل یه پل به روی دریا

واسه فردا بزنم

شاید باید

همین حالا

با خدا حرفا بزنم

حرفایی از عشق و وفا

شور و صفا

سخن ز هر جا بزنم

 

خدای من!

میشنوی صدای من؟!

منم

منم

من آدمم

نمیدونم چیکار کنم؟

آروم نمیشه این تنم

من آن غریب خسته ام

یه عمره دلشکسته ام

چشم دلو به روی دنیا بسته ام

منتظرنگاه تو

کنار جاده ی امید

مدتیه نشسته ام

خدای من!

من آدمم!!

نه سنگ و چوب و آهنم!

من از همه بریده ام

صدای دعوتت خدا

از ته دل شنیده ام

به روی صفحه ی دلم

عکس تو رو

باخون دل کشیده ام

 

بگو به من

خدای من!

به روی من چرا

کمی نظر نمیکنی؟

 

دلم همیشه جای تو

به نام تو

به راه تو

به یاد تو

روز خدا برای تو

اما معرفی چند وبلاگ که از روز خدا نوشتن:

سوگند:آندره ژید می گوید: آرزو مکن که خدا را در جائی جزء همه بیابی
پیام خدا به بنده: یه جوری رفتار نکن که فکر کنم منو نمی بینی.. من هستم،  همه جا....توی چروک های صورت مادرت، توی شیارهای پیشانی پدرت، توی دلِ دو تا پسر بچه دبستانی که سر یک مداد پاک کن توی خیابون با  هم دعواشون می گیره، توی شادی بچه ها؛ شبهای عید. توی بازیهاشون........خدا توی تنهایی آدمهاست، توی استیصال ادمها، توی خدایا چه کنم ها، توی صداقت، توی صفا، توی پاکی، توی توبه، توی توبه هایی  که دائم شکسته می شن...خدا هست و بودنش هم ربطی به ما و تردیدهای ما و دانائی ما نداره، هراندازه که خداوند را باور داشته باشی، خداوند به همان اندازه برای تو وجود داره..

شقایق:اگر نازی کند در هم فرو ریزند قالبها 

مردابی کهنه میگفت: اگر خدا مرا دوست ندارد،پس چرا مدام نیلوفران را بسوی من میفرستد؟ مهربانا!از آینه ها بخواه غبار گناه را از چهره من برگیرند و به فرشته ها بگو با من آشتی کنند! نازنینا! ناز نگاه تو را در کدام یک از بازارهای جهان میتوان خرید؟من آن ناز نگاه را خریدارم!
ای عاشقان ای عاشقان !امشب چراغانی کنید
ای می فروشان شهر را انگور مهمانی کنید
معشوق من بگشوده در سوی گدای خانه اش

پروانه:در وصف آن زیبا چه گویم که همه زیباییها از اوست ( ان الله جمیل )

حمد خدایی را که در برابر نعمتهایش عوض نمی خواهد و زلال بخشش را با منت نهادن نمی آلاید.و رشته نیاز نیازمندان از او بریده نمی شود و کوه خواسته های ما پیش توانگری او کوچک و انبوه ؛ و چشم داشت ما در برابر رحمت او اندک است . و دامنه رحمتش بسی گسترده و مجال عفو و بخشش او بسیار است و خشم او را جز بردباریش فرو نمی نشاند....

ثنا:ای بکرترین مهربانی! ای آفریدگار حس خوب زندگی!

اگر دهان غافل مرا به زمزمه های نام قشنگت راهی هست،مرا تا رسیدن به امتداد آفتاب هدایت یاری کن!

بهار:ای خدای دوست داشتن و پرستیدن!

تو اخر عشقی؛ تو اول هر راه نرفته ای را میدانی و چقدر این آخر و اول سرنوشت آدمی را زیر و رو میکند. نمیدانی چقدر دوستت دارم و چقدر به نگاه کریمانه ات محتاج!

تو در کلبه فقیرانه دلم شاهانه نشستی و به روی دلم نیاوردی که تهیدست و بیچاره ام!

ولی انسان همیشه به ذات خود بر میگردد و این موجود پر فراز و نشیب بعد از هر رفتی بازگشتی عجیب خواهد داشت!بازگشت به سمت تو و هر چه برای توست و هر چه به تو رسیدن را نزدیک می کند.

خدایا چنان کن سرانجام کار     تو خشنود باشی و ما رستگار

سایه: دیده ها هرگزاورا آشکارنمیبینند اما دلها با ایمان درست اورا درمی یابند

 

بلبلان طور دیگری میخوانند،گویی از اعماق وجود نغمه سر می دهند.امروز همه چیز رنگ و بویی دیگر دارد،رنگ و بوی خدایی...امروز روز خداست ،روز خدای خوب و مهربان.در روزی که قرار است روز خدا باشد،پس غم جایی ندارد....

 شمیلا: تو مهربانی و من ناسپاس..

منِ مشتاق را بی پاسخ نگذار...به چشمه، به آسمان، به درخت، به برگ به زمین گوش می دهم، شاید طنین صدای تو را  از لابه لای ترانهُ بودنشان بشنوم که آهسته می گوئی سلام!

دریا:دلم را به دست امواج خدایی می سپارم،امواجی که مرا به سوی خدا میکشد.

 

آبیهای زرشکی:توئی که در همه موجودات تجلی کردی و خود را به من نشان دادی

دل شب بود و آسمان قشنگ خدا را نگاه میکردم ، پر بود از مرواریدهای نقره ای زیبا،ستاره ها چه بی صدا فریاد می زدند خدا ! خدا!....

ای صاحب و مالک من ! آن زمان که من نبودم تو مرا من کردی و لطف خود را بدون اینکه از تو بخواهم یا لیاقتش را داشته باشم شامل حالم کردی، پس چگونه است حالا که تو را میخوانم و به لطف بیکرانت نیازمندم رهایم کنی ؟ مهربانم !همیشه در کنارت جایم ده !

 

 

ترنم:حضور تو را در قلبم احساس میکنم

از روز و ساعتی که تو را در درون خود حس کردم و لبخند مهربانت را با چشم دل دیدم احساس آرامش و رضایت میکنم........

روح الله: خیلی دور ، خیلی نزدیک

 

 

 

با همه ی بدی هام بازم کنارمه ، همراهمه و دستشُ روی سرم حس میکنم گاهی حقایقی بر من روشن شد که زندگیمُ نجات داد ، از یه تردید بزرگ نجاتم داد ، اونقدر مطمئنم کرد که هیچ چیزی نتونست منُ از تصمیمی که گرفتم باز داره...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

و باز هم روز خدا مبارک

[ ۱۳۸٥/۱٠/۱۸ ] [ ٢:٠٦ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

بدون شرح: نامه ی رسیده از یک خانم بیست و پنج ساله متاهل لیسانسه

 

به نام او که تمام هستیم از اوست

 

دوباره شور نوشتن به جان خسته ام خلیده. میدانم که باید بنویسم ولی نمیدانم از کجا؟ از که؟ از چه؟ من از این دنیای وانفسا چه میخواهم؟! در پی چه میگردم؟! به کجا باید برسم ؟! این توقفگاه کوچک را برای چه آفریده اند؟! چه باید بکنم؟! چرا اینقدر سرگردانم؟! چرا اینقدر حیرانم؟! چرا اینقدر نالانم؟! چرا اینقدر گریانم؟! چرا اینقدر غمگینم؟! چرا اینقدر بی دینم؟! چرا اینقدر شرمگینم؟! ای وای برمن! دلم به وسعت مهربانی مادرم تنگ است...

 

دلم گرفته بدجوری هم گرفته ، تازه داشتم راهم را پیدا میکردم. مثل توپی سرگردان میمانم که به هر طرفی شوت می شوم، پاس داده میشوم ، پس خودم چه؟! چرا هیچ نقشی در تعیین سرنوشتم ندارم؟! یک گام از صدگام موفقیت!!! یعنی من در همین گام اول جا زده ام؟!

 

لعنت به این دل بی صاحب! آری دل من صاحب ندارد، من صاحب دلم نیستم! چون اختیاری برآن ندارم. هرچند وقت یکبار، صاحبی پیدا میشود و آن را باخود میبرد. ولی دلم به طرف من برمیگردد، میخواهد مال خودم باشد، صاحبش من باشم، اما من دوستش ندارم و هر از گاهی به یکی قرضش میدهم تا برایم نگهش دارد و او دوباره فریاد می زند ، فرار میکند و به آغوش من باز میگردد.

 

آه ای دل بیچاره من! دلم به حالت میسوزد، چقدر تو تنهایی ، بی تابی، زخمی ای، مهجوری، رنجوری، حیرانی!

 

دل من تو میدانی که من به دنبال چه هستم؟ چرا آرام نمیگیرم؟ چرا قرار ندارم؟ چرا قانع نمیشوم؟ چرا همیشه به بیراهه میروم؟ چرا همیشه اصل و ذات هرچیز را رها میکنم و به فرع میچسبم؟ چرا همیشه اشتباه میکنم در رابطه با آدمها، رابطه ها ، ضابطه ها ، عاطفه ها ..... ؟!

 

کلمات ، کلمات ، و باز هم کلمات بی سروته ، کی میتوانند خبر از راز نهان دل من بدهند؟ می ترسم، از خودم میترسم!!!

 

یه روزی یه جایی یه نفر به من گفت: عشق مثل ساندویچی میمونه که دو طرف برای اینکه به هم برسن، از دوسر این ساندویچ شروع به خودرن میکنن، اما وقتی به هم میرسن، دیگه از اون ساندویچ هیچی نمونده!!!

 

اما من هنوزم که هنوزه، با این همه بلایی که سرم اومده ، با این هم رنجی که کشیدم، با این همه زخمی که تحمل کردم ، هنوزم حریصم!

 

حریص گاز زدن به اون ساندویچ ممنوعه! نمیتونم از ساندویچهای خوشمزه بگذرم! کاش یه ساندویچی پیدا میشد که هیچ وقت تموم نمیشد. من میدونم که اونو کجا باید پیداش کرد. من میدونم که اون ساندویچ رو پشت در خونه ی خدا پنهونش کردن، همون ساندویچ ابدی رو ، همون ساندویچی رو که نقطه ی پایانی براش نیست، اون ساندویچی رو که هیچ وقت از خوردنش سیر نمیشی، وقتی یه گاز میزنی مزه ی خوشش یه عمر تو رو سرمست نگه میداره!!

 

اما من کلید این در رو گم کردم، برای همینه که هی کلیدهای اشتباهی رو امتحان میکنم. ساندویچهای قلابی رو گاز میزنم، ولی بعد میبینم که نه! این اون ساندویچی نیست که من میخوام! بعد هم پرتش میکنم و میندازمش دور، ولی مزه ی تلخش تا چند وقت توی دهنم میمونه و منو اذیت میکنه!

 

ولی تو ! تو از اون نوع ساندویچهایی دردست داری که به هیچ کس نمیدیش ، تو اونو برای خودت میخوای ، میخوای فقط خودت لذت گاز زدنشو ببری، همینم باعث میشه که همه حریصتر بشن تا یه گاز از ساندویچ تو بزنن. اما تو باز هم نمیذاری و ساندویچتو محکمتر میچسبی و آدمها بازهم حریصترتر میشن!

 

یکی نیست که بگه: بابا ! آخه هر ساندویچی رو که نباید خورد تا لذت ببری، بعضی ساندویچارو باید دید تا از دیدنشون لذت برد، بعضی رو باید بویید تا از استشمام بوی خوششون لذت برد، بعضی رو باید لمس کرد تا از ترکیب قشنگشون لذت برد. بعضی ساندویچهارو هم باید گوش کرد تا از صدای پرطنینشون ، از لطافت و مهربونیشون ، از حرفای قشنگشون ، از امیدو آرزویی که توی دلت ایجاد میکنن ، از انرژی ای که از این صدا برای زندگی کردن میگیری، لذت ببری!!!

 

باشه ! تو هم اون ساندویچ خوردنیتو برای خودت نگه دار، من به همینشم راضیم، به همین ساندویچ شنیدنیم، به شرط اینکه یه ساندویچ پر ملات هم برای من بپیچی!

 

نه! اصلا من میخوام که همون ساندویچ گم کرده ی خودمو پیدا کنم ، همون ساندویچ ابدیه رو ، تو باید توی پیدا کردنش به من کمک کنی، فقط همین!!!!!

 

همای اوج سعادت به دام ما افتد

 

اگر تو را گذری برمقام ما افتد

 

حباب وار براندازم از نشاط کلاه

 

اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

 

چهارشنبه 29/9/1385 ساعت سه بعدازظهر / طاهره

[ ۱۳۸٥/۱٠/۱٠ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس