الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

جمعه 16 بهمن 1388 ، اربعین سالار شهیدان امام حسین (ع) ساعت حدوداً یازده شب، بزرگراه تهران- قم ، 40 کیلومتری قم.

کرج بودیم. برادرخانمم هرسال بمناسبت اربعین خرج میده. پنج و نیم عصر بلند شدیم بیایم که گفت خروجی های کرج الان شلوغه بشینید دیرتر برید. ما هم موندیم شام خوردیم و ساعت حدود نه و نیم حرکت کردیم. بزرگراه درحال حرکت بودیم با سرعت 110 کیلومتر ، چندمتر جلوتر یه اتوبوس تو لاین دو در حال حرکت بود. اتوبان خلوت بود. اوج گرفتم برا سبقت که یه دفه دیدم اتوبوس گرفت لاین سه و سمت راستش خورد به یه پرایدی که جلوش بود و گویا بهش راه نداده بود. برای اینکه به اتوبوس نخورم گرفتم لاین دو که اتوبوس دوباره برگشت لاین دو و با وجود ترمز ، محکم خوردیم به عقبش. من و خانمم و دو تا دخترم توی ماشین بودیم: سارا یازده ساله و ثنا هفت ساله. همه چیز ظرف دوثانیه اتفاق افتاد. قبل از برخورد به عقب اتوبوس با خانمم داشتیم دربارۀ سفر به اهواز صحبت میکردیم. قرار بود چهارشنبه یعنی پنج روز بعد بریم اهواز . سارا و ثنا عقب خوابیده بودند. اونقدر اتفاق سریع افتاد که خانمم فقط فرصت کرد جیغ بزنه و منم بگم : یاابوالفضل. قبل از برخورد به اتوبوس ، شیشه های شکستۀ پراید مثل بارون ریخت روی ماشینمون. پس از برخورد برای لحظاتی همه جا سیاه شد. مثل آدمی که صدای شلیک گلوله شنیده ، در بدنم دنبال جایی میگشتم که ضربه خورده باشه. صدای خانممو شنیدم که باصدای گرفته میگفت کمربندم باز نمیشه. برگشتم بسمتش که دیدم موتور ماشین آتش گرفته. ترس از انفجار باعث شد سریعا و با تلاش زیاد کمربند همسرمو باز کردم و پیاده شدیم. به لطف خدا درهای ماشین قفل نشده بود. چند روز قبل درهای یه 206 پس از تصادف بسته شده بود و ماشین تو آتیش سوخته بود و سرنشیناش خاکستر شده بودند. درهای عقب رو بازکردم دیدم ثنا بیحال افتاده پایین صندلی . بغلش کردم. یه جوون حدودا بیست ساله از دستم گرفتش بردش کنار جاده. سارا بیحال بود سرش شکسته بود و ازش خون میرفت. آتش همینطور بیشتر میشد. زیر کتفاشو گرفتم بکشمش بیرون. پاش زیر صندلی گیرکرده بود. یه آقایی اومد پاشو آزاد کرد و دوتایی بردیمش کنار خیابون. برگشتم دستای همسرمو که ناله میکرد و کمرش خم شده بود گرفتم آوردم کنار خیابون. بادسردی میوزید و دکمه های پیراهنم کنده شده بود. رفتم کاپشنمو بردارم که دیدم صندوق عقب قفل شده. سریع موبایلمو از زیر صندلی برداشتم زنگ زدم اورژانس. صحنه هایی بسیار زیبا دیدم. جوانی کاپشن خودشو درآورده بود و تو اون سرما روی شانه های ثنا انداخته بود و کنار خیابون آروم نشسته بود. آقایی دیگه یه پتو انداخته بود روی سارا و یه بالش بالای سرش گذاشته بود که باد به سرشکستش نخوره. جوان دیگه ای که میگفت دورۀ امداد دیده قصد کمک به همسرم داشت. آتش همچنان بیشتر میشد و چند راننده با کپسول سعی در خاموش کردنش داشتن. سه تا کپسول خرجش کردن ولی خاموش نشد. نهایتا یه امدادخودرویی با یه کپسول بزرگ اومد و ماشینو خاموش کرد. یه آقای دیگه کیف و وسایل دیگه ماشینو تو یه نایلون بزرگ گذاشته بود و دستم داد و گفت آقا مراقب وسایلتون باشید. آمبولانس با کمی تاخیر اومد و مارو به بیمارستان منتقل کرد و .... و خدارو شکر الان حال همگیمون خوبه. هرکس اونشب حادثه یا عکسش رو دیده بود ، میگفت آقا خدارو شکر کنید: دعا پشت سرتون بوده. روزهای بعد که تو بیمارستان آسیب دیده های تصادفات بعدی رو میدیدم که یا قطع نخاع شده بودن یا صدمات شدید دیگه ، بیشتر فهمیدم که چقدر خدا بهمون کمک کرده. خدایا شکر. خدایا خوشحالم که با این تصادف بیشتر احساست کردم و خوشحالم که رد پای تو در تمامی ساحل زندگیم وجود داره. صمیمانه دوستت دارم خدای من

[ ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ ] [ ۱:٥٥ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس