الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

سی و اندی سال پیش بود که مامان سادۀ من گول حرفاشو خورد و تصمیم گرفت باهاش ازدواج کنه. از سالها قبل روی مخ مامانم کار کرده بود و مامانم باوجود مخالفت والدینش با این آقا طرح دوستی ریخته بود. نمیدونم مامانم اون وقتا چی تو این آدم خودخواهِ خودبزرگ بین دیده بود که بهش اعتماد کرده بود و همه جوره باهاش همراهی کرده بود. البته شایدم مامانم حق داشت ، چون این کلاهبردار با حرفای خوب خیلیها رو گول زده بود. اونقدر روی مامانم نفوذ داشت که مجبورش کرده بود والدینش رو طرد کنه و از خودش برونه. بیچاره پدربزرگ و مادربزرگم. همۀ مال و اموالشون رو بنام دخترشون کرده بودن و وقتی از خونۀ خودشون بیرونشون کردن ، آوارۀ صحرا و بیابونا شدن. مثلِ همۀ ازدواجها ، دورۀ عقدبستگی خوب شروع شد. همون روزای اول کلّی وعده و وعید به مامانم داده بود که چه ها که برات نمیکنم: « یه زندگی برات درست میکنم که لذت ببری و یه عمر در آرامش زندگی کنی. تیرو طایفتو بگو هروقت خواستن بیان مجانی بخورن و بریزن و بپاشن. نمیذارم کسی بالاتر از گل بهت بگه ». روزای اوّل اخلاقش بد نبود. اما هنوز چیزی نگذشته بود که کم کم چهرۀ واقعیش نمودار شد. هر دفه به یکی از نزدیکان مامانم گیر میداد و میگفت: « این آدم خوبی نیست. دیگه حق نداری باهاش رفت و آمد کنی. اگه یه بار دیگه پاشو بذاره اینجا ، قلم پاهاشو خرد میکنم». اخلاقش تند بود. یه سره با همسایه ها درگیر میشد. سر لجبازی با یکی از همسایه ها چند سال اعصاب مامانمو خرد کرده بود و کلی خون و خونریزی و دوا و دکتر و شکایت و دادگاه. هرچی میگذشت خودخواه تر و بداخلاقتر میشد. از همون اول رگه های بدبینی درش پیدا بود. اگه یه وقت مامانم حرفی یا گلایه ای یا انتقادی ازش میکرد ، بلافاصله میگفت : « این حرفا مال خودت نیست. کی پُرِت کرده؟ از کی یاد گرفتی؟ » بعدشم تا میخورد مامانمو میزد و بدنشو زخم و زیلی میکرد. مامانم میگه « این زخمها ، دونه دونه رو هم انباشته شده و حالا تبدیل به کینه و نفرت شده. بعضی وقتا دلم میخواد بکشمش و از دستش راحت شم. از هر راهی که بگی با این مرد صحبت کردم. بلکه یه کم انصاف داشته باشه. از هر دری وارد شدم فایده نکرد. پادرمیونیِ ریش سفیدای فامیل هم به جایی نرسید. ریش سفیدا اگه ازش تعریف میکردن ، بهترین و فهمیده ترین بودن و کلی بهشون میرسید ، و اگه ازش ایراد میگرفتن و حقو به من میدادن ، میشدن جاهل و ساده لوح که مستحق هرنوع توهین و تحقیری بودن ». مامانم هیچ استقلالی از خودش نداشت. اون خودشو مالک همه چیز مامانم میدونست. از غذاها بهترین لقمه هاشو اون میخورد و ته موندشو به مامانم میداد و کلی هم منت سرش میذاشت که همسایه ها همینارم به خانماشون نیمدن. مامانم تفریح که نداشت ، اگه هم تفریح مختصری برا مامانم درنظر میگرفت ، کاری به علایق مامان نداشت. از همۀ کانالها و برنامه ها باید همونیو میدید که او میگفت ، از لباسا باید اونیو میپوشید که او میگفت ، سال به دوازده ماه مامانمو میبرد ختم این و اون. بیچاره مامانم شده بود نوکر شوهرش و فک و فامیل شوهره. آقا برا تیرطایفه خودش هیچی کم نمیذاشت. اونا بهترین و لایقترین آدمای روی زمین بودن و مامانم باید افتخار نوکریشونو میکرد. نوکری که چه عرض کنم ، بردگی!! باز برا نوکر یه حق و حقوقی قایلند. مامان من هیچ حقی نداشت. هرچی شوهره میگفت خوبه ، مامانم باید میگفت خوبه ، و هرچی اون میگفت بده ، مامانم باید میگفت بده. اگه یه بار ، فقط یه بار مامانم چیز دیگه ای میگفت ، بلافاصله یا میگفت چیزخورت کردن ، یا میگفت جادوت کردن ، یا میگفت حتما با کسی ساخت و پاخت کردی. خلاصه یه بار نیمخواست بپذیره شاید خودشم ایرادی داره. همیشه تقصیرارو یا گردن مامانم مینداخت یا بستگان و دوستان مامانم یا اونایی که برا به هم ریختن زندگی او ، مامانمو گول زده بودن. راستشو بخواید مامانم دیگه خسته شده. گاهی بفکر فرار میافته ، گاهی خودکشی ، گاهی انتقام ، و گاهی ... طرف به هیچ سراطی مستقیم نیست. هیچکیو قبول نداره. باورکنید خدارم بنده نیست ، چه برسه به مشاوره. گاهی دلم برا مامانم میسوزه و گاهی هم از دستش عصبانی میشم و میگم حقته!! اون موقع که همۀ مال و اموال والدینتو زدی به نام این آدمی که همیشه قوت غالبش نون خشک بوده ، باید فکر اینو میکردی که : « یارب روا مدار گدا معتبر شود .... گر معتبر شود زخدا بیخبر شود » !!! نمیدونم به مامانم چی بگم. فقط میتونم بهش بگم که : « مامان غصه نخور ، بالاخره یه روز بزرگ میشم و انتقامتو از این نامرد میگیرم » بامید اون روز

[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٧ ] [ ۱:۱۸ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]

دیشب خواب جهان پس از مرگ را دیدم. بالای پشت بامی در شهری کوچک در منظقه ای کوهستانی بودم. افرادی را می دیدم که با لباس متحد الشّکل و آبی رنگ ، با چهره هایی متبسّم و آرام ، در صفوفی منظم و با فاصله حرکت میکردند. طناب سفید رنگی در دست پیشرو آنها بود که سایرین آن را گرفته و بدنبالش در حرکت بودند. هیچ عجله ای نداشتند و هیچیک از آنها درصدد جلو زدن از دیگری نبود. گویا تفریح میکردند و از حرکتشان لذت میبردند. عدّه ای آن دورترها از روی کوهها عبور میکردند و عدّه ای از کنار من از داخل کوچه ای رد می شدند. جاذبۀ زمین برآنها اثر نداشت و براحتی در هوا شناور بودند. یکی از آنها از کنار من رد شد و از بالای پشت بام براحتی وارد کوچه شد. مثل حرکت در فضا. وقتی از او پرسیدم که من هم میتوانم مثل شما حرکت کنم؟ پیشرو آنها با صدای بلند گفت: نه این کار را نکن. کسانی که هنوز جان در بدن دارند ، نمیتوانند مثل ما حرکت کنند. حس میکردم در حالیکه زنده ام قادر به دیدن جهان پس از مرگ شده ام و با گفتن این جملۀ او مطئن شدم که هنوز زنده ام. آنها از ملّیّت های مختلف بودند و حاضر نبودند مرا با خود ببرند. برایم خیلی شگفت انگیز بود. در حال نگاه کردن به آنها بودم که صدایی در گوشم نجوا کرد که : « واقعا آن تصویری که برایمان از جهان دیگر ترسیم کرده بودند ، چقدر با اینجا فرق دارد!! یعنی علمای ما درست میگن یا .... ؟ » اینجا دیگر خوابم تمام شد. صبح که بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]

چرا باختیم؟ آیا کره جنوبی قویتر از ما بود؟ مگر نه اینکه آنها تا پیش از مسابقه تمایل به روبرو شدن با ما را نداشتند؟ پس چه شد که با شروع بازی یکدفعه ورق برگشت و یازده بزدل با هدایت یک مربی بزدل و کلی طرفدار بزدل به کره باختند؟ چه شد که بزدل شدیم؟ به عقیدۀ من یکی از عوامل اصلی افت عملکرد ایران و در نتیجه باخت ما به کره به ترس از شکست برمیگردد که در اکثر افراد ایرانی و تیمهای ایرانی وجود دارد. قبل از اعزام تیم ایران به رهبری قطبی به مسابقات انتظارات از این تیم پایین بود و اکثر کارشناسان بخت زیادی برای آن قایل نبودند و لذا تیم بدون استرس و بدون ترس از شکست به مصاف سه حریف دور مقدماتی یعنی عراق ، کره شمالی ، و امارات رفت و آنها را شکست داد. اما این پیروزیها ضررش این بود که چنان انتظار پیروزی را در تیم و طرفداران و مربی بالا برد که افشین قطبی دم از هدیۀ قهرمانی به مردم ایران داد. متاسفانه در ما مردم ایران غالبا انتظار پیروزی نتنها موجب بهبود عملکرد نمیشود بلکه بواسطۀ ترس از شکست باعث افت عملکرد هم میشود. قبل از بازی با کرده جنوبی و درمحفلی خصوصی این شکست برابر کره را پیش بینی کرده بودم. عقیده دارم تیمهای ایران برای رقابت در سطوح بالا نیاز به روانشناس ورزشی دارند و صرف اینکه یکی مثل قطبی با کلماتی مثل قلب شیر بخواهد به تیم روحیه دهد، کفایت نمیکند. متاسفانه ما قبلا و در بازیهای آسیایی گوانگجو هم از این موضوع لطمه خورده بودیم. توجه کنید:تیم ملی امید ایران در بازیهای آسیایی گوانگجوی چین 5 مسابقۀ خود را با پیروزی پشت سرگذاشت ، حال آنکه در این پنج مسابقه انتظار اولیه از این تیم موفقیت جدی نبود. اما در دیدار نیمه نهایی با ژاپن و درپی انتظارات افزایش یافتۀ مردم ، مسئولین ، مربیان ، و حتی خود بازیکنان برای پیروزی و رسیدن به فینال ؛ ناگهان تیم امید افت محسوسی کرده و نتوانست حتی نیمی از قابلیتهای خود را نشان دهد و به ژاپن باخت. تیم ملّی والیبال ایران نیز که قبلا بارها ژاپن را برده بود در دیدار پایانی بدلیل استرس شکست ، نتوانست عملکرد مطلوب خودرا نشان دهد و با اختلاف فاحشی از حریف خود شکست خورد. سرنوشت تیم ملی هندبال و بسکتبال ایران نیز همینطور بود.

اما چرا ترس از شکست؟ دلایل زیادی دارد که بعدا در فرصتی مناسب آن را توضیح خواهم داد. شاید یک دلیل عمده اش برمیگردد به فرهنگ ما که به پیروز حسادت میکنیم و ارزش پیروزیش را پایین میآوریم و شکست را بزرگ نموده و شکست خورده را نابود میکنیم. در کشور ما شکست و اشتباه عواقب بسیار بدی دارد.خدانکند اشتباه کنی، این ملت پدرت را در میآورند. نتنها تیم ما بلکه فرهنگ ما نیاز به بازسازی دارد. بازسازی شخصیتی!!!

[ ۱۳۸٩/۱۱/٦ ] [ ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس