الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

 

ما وقار کوه را گاهی به کاهی دیده ایم
ماوراءِ آنچه میبینید ، گاهی دیده  ایم

سالک روشن دلیم ، از گم شدن تشویش نیست
جای پای دوست را ، در کوره راهی دیده ایم 
عاشق بی پا و سر شو ، چونکه بسیار از فلک
کجروی ها در بساطِ ، کجکلاهی دیده ایم 

ای کواکب خیره چشمی بس  ، که در گردان سپهر
چون شما ما هم ، گذشتِ سال و ماهی دیده ایم 

رنگ و رو ای گل ، دلیلِ لطف باطن نیست نیست
این کرامت را گهی هم ، در گیاهی دیده ایم
 
از نوای بینوایان ، این قدَر غافل مباش
بارها تاثیر صد آتش ، به آهی دیده ایم

برخی از اشعار وبلاگ تعطیل شده رامیلا را در ادامه مطلب بخوانید. انشاالله با کاهش مشغله ی کاری در آینده مجددا این وبلاگ راه اندازی خواهد شد.


 صبح روزی پشت در می آید و من نیستم
قصه ی دنیا به سر می آید و من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم
بعدها اطراف جای شب نشینی هایمان
بوی یک سیگار زر می آید و من نیستم
خواب و بیداری ، خدایا باز هم در میزند
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
در خیابان ، در اتاقم ، روی کاغذ ، پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعدها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی پشت در می آید و من نیستم
هر چه من تا نبش کوچه می دویدم او نبود
روزی آخر یک نفر می آیدو من نیستم
میثم امانی


 

************

من که تسبیح نبودم،


 

تو مرا چرخاندی

 

مشت بر مهره ی تنهایی من 

پیچاندی

مهر دستان تو

 

 دنبال دعایی میگشت

 

بارها دور زدی،

ذهن مرا گرداندی

 

ذکرها گفتی و بر گفته خود

خندیدی

از همین نغمه ی تاریک

 

مرا ترساندی

بر لبت نام خدا بود،

 

خدا شاهد ماست

 

برلبت نام خدا بود و مرا

رقصاندی

 

دست ویرانگر تو

 

عادت چرخیدن داشت

 

عادتت را به غلط

 

چرخه ی ایمان خواندی

قلب صد پاره ی من

 

مهره ی صد دانه نبود

 

تو ولی گشتی و این گمشده را

 

لرزاندی

نغمه

 ********

زیراین رنگ سپید

روسیاهند همه

بین این قوم نمان

که تباهند همه

 

دل دیوانه برو

سر به بیراهه بزن

 

که در این وادی تنگ

 

سربه راهند همه

خویش را وسوسه کن

 

گندمی را بربا

تا نگویند هنوز

 

بی گناهند همه

 

پاک و آزاد بخند

بین این مردم تلخ

که به دیوانگی ات

صد گواهند همه

 

باید آغاز شوی

 

بال پروازشوی

صبح در طالع توست

 

شامگاهند همه

 

روی این مشق سکوت

خط فریاد بکش

 

تا بدانند که باز

اشتباهند همه

 

بخت این مردم شوم

رخت فردای تو نیست

 

چونکه در شهر شکست

 

پادشاهند همه

 

نغمه ام را نپذیر

 

دل دیوانه نرو

بین این قوم بمان

 

بی پناهند همه

 

نغمه

 

*********

سردرگم است

امشب قلم

خواهی نخواهی

لبریز تردید است و تشویش

 

از نگاهی

سرگیجه هایش

سرفه های بی کسی نیست

می ترسد ازافتادن پایی

به چاهی

 

بالا بیاورای قلم

 

بالا بیاور

 

پایین بریز ازچشمهایت

هرچه خواهی

 من فکر می کردم

که تقصیر خودت بود

 

اما به قرآن خدا

تو بی گناهی!

 

دستم سیاه و

 

جوهرت

اما سفید است

 

افسوس!!

می میرد

سفیدی در سیاهی

 

قرصی بخور

امشب بخواب آرام

شاید

حوضی ببینی

 

خالی از غم های ماهی

حمیده جانزمینی

 

**********
ای نگاهت
نخی از مخمل و از ابریشم
چند وقتیست که هرشب
به تو می اندیشم
به تو، آری ،
به تو یعنی به همان نقطه دور
به همان سبزصمیمی
به همان باغ بلور
به همان سایه
همان وهم
همان تصویری
که سراغش
زغزل های خودم میگیری
به سخن های تو
با لهجه ی شیرین سکوت
به نفس های تو
درسایه ی سنگین سکوت
شبحی
چند شبی
آفت جانم شده است
اول نام کسی
ورد زبانم شده است
درمن انگارکسی
درپی انکار من است
یک نفرمثل خودم
عاشق دیدارمن است
یک نفرساده ،
چنان ساده که ازسادگیش
میتوان یک شبه پی برد
به دلداگیش
ای تو بی رنگترازآینه
یک لحظه بایست
راستی این شبح هرشبه
تصویرتونیست؟
اگراین حادثه ی هرشبه
تصویرتونیست
پس چرا رنگ تو و آینه
اینقدر یکیست؟
حتم دارم که تویی
آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگیست
به انکارنکوش!
 
**********
 
خانمان سوز  بود آتش  آهی
گاهی
ناله ای میشکند پشت  سپاهی
گاهی
گرمقدر بشود سلک سلاطین پوید
سالک بی خبرخفته  به  راهی
گاهی
قصه یوسف وآن قوم چه خوش پندی بود
بعزیزی رسد افتاده بچاهی
گاهی
هستیم سوختی ازیکنظر ای اخترعشق
آتش افروز شود برق نگاهی
گاهی
روشنی بخش ازآنم که بسوزم چون شمع
روسپیدی بود ازبخت سیاهی
گاهی
عجبی نیست،اگرمونس یار است رقیب
بنشیند برگل هرزه گیاهی
گاهی
اشک درچشم فریبنده ترت می بینم
دردل موج ببین صورت ماهی
گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنم
بهرطوفانزده سنگی است پناهی
 گاهی

 معینی کرمانشاهی

**********

اون روزا که تنها بودی
گمشده دریا بودی
قایق تو شکسته بود
تنت نحیف و خسته بود

فانوس دریائیت شدم
عشق اهورائیت شدم
گذشتم ازهرهوسی
تا تو به مقصد برسی

اون روزا که توجنگلا
ترسیده بودی بی صدا
بین درختای بزرگ
میون گله گله گرگ

گذشتم از جون خودم
طعمه دشمنات شدم
با تیکه پاره های من
روزای تو ساخته شدن

اما بجاش توبد شدی
از منوعشقم رد شدی
به من یه پشت پازدی
تهمت ناروا زدی

*********

روی من شرط نبند
جای تکخال قمار
جای یک اسب سیاه
پای میدان شکار

برسرم عشق نپاش
مثل باران تگرگ
مثل یک شوخی تلخ
بین مهمانی مرگ

پشت من راه نیا
همچو یک عاشق ناب
باورت را نفرست
رو به من ، رو به سراب

هستی ات را نفروش
به پریشانی من
بخت پرواز نبین
روی پیشانی من

بیش از این لاف نباف
پشت این نغمه سرد
روی من تاس نریز
جای یک تخته نرد
نغمه

 

************
دلم می‌خواست دلو ازت جدا کنم، اما نشد
یا لااقل عاشقی رو حاشا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست تموم خاطرات با تو بودنو
بسوزونم، بلکه دلو رها کنم، اما نشد

دلم می‌خواست یه‌بار بهم بگی چیه؟ آخه چته؟
تا من هم عقده‌هامو از دل وا کنم،‌ اما نشد

دلم می‌خواست فقط واسه یه بار محلم بذاری
تا من سری توی سرا پیدا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست از تو غزل‌هایی که عطر یاس دارن
صورتیاش رو واسه تو سوا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست وقتی که آسمون دل آفتابیه
به‌یاد تو کفترامو هوا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست هرجا که حرف عشق تو میاد وسط
من خودمو قاطی عاشقا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست توی گذر داد بزنم: دوست دارم
تو عاشقی هم خودمو رسوا کنم، اما نشد

دلم‌می‌خواست تو آسمون عکس چشات رو بکشم
تقلید اون شاعر نابینا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست حالا که قصر آبی رو نمیشه ساخت
کلبه چوبیمو پر از صفا کنم،‌ اما نشد

دلم می‌خواست یه بار برم شب تا صبو حرم باشم
اونجا برا مهربونیت دعا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست برای اینکه تو دلت راهم بدی
قلبمو من نذر امام رضا(ع) کنم‌، اما نشد

دلم می‌خواست بازم بیام سر راهت ببینمت
هیچی نگم، فقط بهت نگا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست وقتی میگی: برو می‌خوام نبینمت
تو جمله‌هات محبتو معنا کنم، اما نشد

دلم می‌خواست حالا که قسمتم نشد ببینمت
با یک نوشته دردمو دوا کنم،‌ اما نشد

دلم می‌خواست با شخص ثالث دیگه شعر برات نگم
بگم کیم، مشت خودم رو وا کنم، اما نشد

 

***********
حالمان بدنیست ، غم کم میخوریم
 کم که نه ، هرروز کم کم میخوریم

 آب می خواهم ، سرابم می دهند
عشق می ورزم ، عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب

خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ات نامرد! بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست

عشق اگر این است ، مرتد میشوم
خوب اگر این است ، من بد میشوم

بس کن ای دل ، نابسامانی بس است
کافرم دیگر ، مسلمانی بس است

بعد از این با بی کسی خو میکنم
هرچه در دل داشتم ، رو میکنم

من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن
من خودم خوش باورم ، گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم ، دگر گفتن بس است
گفتن اما هیچ نشکفتن بس است

روزگارت باد شیرین ، شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود

وای رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو دیوارتان خون می چکد
خون من ، فرهاد ، مجنون میچکد

خسته ام از قصه های شومتان
خسته از همدردی مرموزتان

این همه خنجر ، دل کس خون نشد
این همه لیلی ، کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان

عشق از من دور و پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود

گر نرفتم ، هردو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد ، دستم بسته بود

هیچکس دست مرا وا کرد؟ نه
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه

هیچکس از حال ما پرسید؟ نه
هیچکس اندوه ما را دید؟ نه

هیچکس چشمی برایم تر نکرد
هیچکس یک روز با من سرنکرد

هیچکس اشکی برای من نریخت
هرکه با من بود از من میگریخت

چند روزی هست حالم دیدنی است
حال من از این و آن پرسیدنی است

گاه بر روی زمین زل میزنم
گاه بر حافظ تفعل میزنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

« ما زیاران چشم یاری داشتیم
 خود غلط بود آنچه می پنداشتیم! »

[ ۱۳۸۸/٦/٩ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس