الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

دیشب خواب جهان پس از مرگ را دیدم. بالای پشت بامی در شهری کوچک در منظقه ای کوهستانی بودم. افرادی را می دیدم که با لباس متحد الشّکل و آبی رنگ ، با چهره هایی متبسّم و آرام ، در صفوفی منظم و با فاصله حرکت میکردند. طناب سفید رنگی در دست پیشرو آنها بود که سایرین آن را گرفته و بدنبالش در حرکت بودند. هیچ عجله ای نداشتند و هیچیک از آنها درصدد جلو زدن از دیگری نبود. گویا تفریح میکردند و از حرکتشان لذت میبردند. عدّه ای آن دورترها از روی کوهها عبور میکردند و عدّه ای از کنار من از داخل کوچه ای رد می شدند. جاذبۀ زمین برآنها اثر نداشت و براحتی در هوا شناور بودند. یکی از آنها از کنار من رد شد و از بالای پشت بام براحتی وارد کوچه شد. مثل حرکت در فضا. وقتی از او پرسیدم که من هم میتوانم مثل شما حرکت کنم؟ پیشرو آنها با صدای بلند گفت: نه این کار را نکن. کسانی که هنوز جان در بدن دارند ، نمیتوانند مثل ما حرکت کنند. حس میکردم در حالیکه زنده ام قادر به دیدن جهان پس از مرگ شده ام و با گفتن این جملۀ او مطئن شدم که هنوز زنده ام. آنها از ملّیّت های مختلف بودند و حاضر نبودند مرا با خود ببرند. برایم خیلی شگفت انگیز بود. در حال نگاه کردن به آنها بودم که صدایی در گوشم نجوا کرد که : « واقعا آن تصویری که برایمان از جهان دیگر ترسیم کرده بودند ، چقدر با اینجا فرق دارد!! یعنی علمای ما درست میگن یا .... ؟ » اینجا دیگر خوابم تمام شد. صبح که بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم.

[ ۱۳۸٩/۱۱/۸ ] [ ۱:٢۳ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس