الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

میخواهم دیوانه بمانم
سوالی که ذهن ورونیکا رو به خودش مشغول کرده بود این بود که :« معنی دیوانگی چیست؟ » کوچکترین تصوری نداشت. مثلا مردم میگفتند بعضی از ورزشکارا دیوونن ، چون میخوان رکوردها رو بشکنن ؛ و هنرمندا دیوونن ، چون زندگی غریب ، ناامن و متفاوتی رو نسبت به مردم عادی انتخاب میکنن.
زدکا گفت: هرکی توی دنیای خودش زندگی کنه دیوونست. مثل اسکیزوفرنیکها،سایکوپتها، و منیکها، کسایی که با دیگران فرق دارن. ولی از طرف دیگه آدم اینشتین رو میبینه که میگه:«زمان یا مکان وجود نداره و فقط ترکیبی از این دو هست.» ویا کریستف کلمب رو میبینه که اصرار داره«انتهای دنیا یک مغاک نیست و در آنجا یک قاره هست.» ویا ادموند هیلاری رو، که معتقده آدم باید خودش رو به قله اورست برسونه» و گروه بیتلها رو که یک سبک موسیقی کاملا متفاوت خلق کردن و طرز لباس پوشیدنشون به مردم یک دوران دیگه می مونست. اینها و هزاران نفر دیگه، همه تو دنیای خودشون زندگی میکردن. یک بار زنی رو دیدم که لباس خیلی کوتاهی پوشیده بود، نگاه آتشینی در چشمهاش بود و در دمای پنج درجه زیر صفر در خیابانهای شهر قدم میزد. فکر کردم باید مست باشه و رفتم کمکش کنم، اما حاضر نشد بالاپوشمو قبول کنه. شاید در دنیای او تابستون بود و بدنش از اشتیاق کسی که منتظرش بود، گرم میشد. حتی اگرهم اون شخص فقط تو هذیانهاش بود، حق داشت که مطابق میلش زندگی کنه وبمیره. میخوام داستانی برات بگم: « یه جادوگر قدرتمند که میخواست سراسر یه پادشاهی رو نابود کنه، یه معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن مینوشیدند. هرکس از آن آب مینوشید ، دیوانه میشد. صبح روز بعد، همه مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند، به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتند ، و جادوگر نتوانسته بود آن چاه رو مسموم کنه. شاه نگران شد  سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی و سلامتی عمومی ، مردم رو مهار کنه. اما پلیس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودند و فکر میکردند تصمیم های پادشاه احمقانه است، وتصمیم گرفتند هیچ توجهی به آن نکنند. وقتی ساکنان اون سرزمین فرمانهارو شنیدند، مطمئن شدند که پادشاه دیوونه شده و فرمانهای نامعقول صادر میکنه. به طرف قصرتظاهرات کردند وازاو خواستند کناره گیری کنه. پادشاه، با نومیدی تصمیم گرفت ازتخت کناره گیری کنه، اما ملکه جلویش را گرفت و گفت: بیا بریم از همان چاه عمومی بنوشیم. بعد ماهم مثل آنها میشیم. و همین کار رو کردند. پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و بیدرنگ شروع کردند به چرند گفتن. زیردستهاشون بلافاصله توبه کردند؛ حالا که شاه داشت این اندازه خردمندانه سخن میگفت، چرا نباید بگذارند برکشور حکومت کند؟ آن کشور در صلح وصفا به زندگی خود ادامه داد ، هرچند رفتار ساکنانش بسیار متفاوت با کشورهای همسایه بود. وپادشاه توانست تا آخرین روزهای عمرش برآن کشور حکومت کنه.»
براستی دویوونه کیه ، عاقل کیه؟ با چه معیاری میشه اونو سنجید؟ آیا اگه از تمام دست نوشته های ذهنمون که معلوم نیست چه پایه و اساسی داره  و توسط کی نوشته شده تبعیت کنیم ، عاقلیم؟ مثلا تا میای یه حرف بزنی دیگران به تبعیت از همون سناریو بهت میگن: پسر این حرفا چیه میزنی ، مگه تو مخ نداری؟ حالا فرض کنیم که نگفتیم. چی میشه ؟ مثلا راحت زندگی میکنیم؟ کدوم زندگی؟ زندگی ای که راه رفتنت ، حرف زدنت، نشستنت، دیدنت ، ندیدنت، گفتنت، نگفتنت، خوردنت ، نخوردنت ، رفتنت ، نرفتنت، حتی فکر کردنت براساس دست نوشته های دیگرونه و دخل و تصرف زیادی نمیتونی توش داشته باشی ، شد زندگی؟؟ زندگی عاقلانه؟؟ از کجا میدونی اگه یه بار، فقط یه بار امکانشو داشته باشی فیلم زندگیت رو از اول تا آخر ببینی ، اونوقت نظرت نسبت به اینکه عاقلانه زندگی میکنی یا دیوانه وار ، با نظر الانت یکی باشه؟؟ یه کم ، فقط یه کم فکر کن. شاید هنوز این فرصت باشه که بتونی یه جور دیگه فکر کنی ، یه جور دیگه مسائلت رو حل کنی ، یه جور دیگه خوش بگذرونی، یه جور دیگه صبحت رو به شب برسونی، بخاطر چیزای دیگه ای شاد بشی ، بخاطر چیزای دیگه ای غمگین بشی ( مگرنه اینکه بارها در زندگیت متوجه شدی که اونچه چند سال پیش براش جون کندی و خون دل خوردی ، هیچ و پوچ بیشتر نبود؟ از کجا معلوم چند سال دیگه به این نتیجه نرسی که الانم ول معطلی؟ ) و شاید هنوزاین فرصت باشه که یه تجدید نظر بکنی . آره یه تجدید نظر تا بشی یه آدم دیگه . بقول اون شاعری که میشناسینش:
هرکسی هستی یه دفه،قد بکش از پشت نقاب      از رو نوشته حرف نزن،رها شو ازحیله خواب
نقش یک دریچه رو، رو میله قفس بکش         برای یک بار که  شده ، جای خودت نفس بکش
نمیخوام سوءاستفاده کنم ولی به نظرمن یه مشاور خوب تو این زمینه خیلی میتونه به آدم کمک کنه.راستی فکر میکنی کار عاقلانه ای کردی این مطلب رو تا آخرش خوندی؟ تو فکر میکنی عاقلی یا دیوونه؟ میدونید اگه عاقلی به تبعیت کامل از سناریو باشه من میخوام دیوونه باشم. دیوونهء کی؟؟ معلومه ...
در ضمن عید قربان رو تبریک میگم .   الهه امید و شادی         
مطالب سبز رنگ از: پائولو کوئلیو

[ ۱۳۸۳/۱۱/۱ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس