الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

یادداشتی بر جشن فارغ التحصیلی دانشجویان روانشناسی ورودی 1380
جمعه بیستم خرداد 84 علیرغم مشغله فراوان بدلیل احترام به دعوت دانشجویان در جشنشان حاضر شدم. وقتی رسیدم مجری برنامه داشت با بازیگری که تابحال نه او را دیده و نه اسمش را شنیده بودم مصاحبه میکرد. توفیق اجباری بود و ... بگذریم. نفهمیدم حضور او چه فلسفه ای داشت. پیش خودم گفتم شاید اگر یه روانشناس مثل دکتر شفیع آبادی رو برای مصاحبه دعوت میکردند خیلی بهتر و جالبتر بود. بعد یه مسابقه برگزار کردند که آواز یکی از شرکت کنندگان و گریه دیگری جالب بود. به هر حال باید یه جوری مدعوین رو سرگرم میکردند. بعد یه کلیپ ویدئویی خیلی قشنگ از اساتید و بعد یه تئاتر برگزار شد که خیلی خنده دار بود هر چند که در برخی موارد رعایت نزاکت و ادب رو اگه میکردند بهتر بود. صدای یکی از اساتید که کنار من نشسته بود هم در اومد. در مجموع چون طنز بود من پسندیدم. بعد هم طی دو نوبت دو متن توسط دوتا از دانشجویان دختر قرائت شد که به نظر میرسید نویسنده اونها احتمالا دچار افسردگی یا شایدم پارانویا بوده که تیغ تیز انتقاد رو به کوچک و بزرگ نشون داد و بنظرم غیر منصفانه و یکطرفه استاد و دانشجو و کارمند دانشگاه و خاله قزی و عمو فری رو زیر سوال برد. اونقدر بخصوص مقاله اول تند بود که یکی دیگه از اساتید میگفت بعد از چهار سال فهمیدیم چی تربیت کردیم. البته شایدم برخی گلایه هاش به حق بود ولی توی جشن فارغی جاش نبود. ضمن اینکه کلی و مبهم گویی هم نتیجه مطلوبی در پی نخواهد داشت و این نحوه انتقاد فقط شاید کمی از خشم نویسنده و خواننده متن رو کاهش میداد. من متوجه نشدم نویسنده و خواننده متن خودشون جزء کدام دسته از دانشجوها بوده اند. احتمالا فقط اونا برای علم پا به عرصه دانشگاه خالی از علم آزاد (!!!) گذاشته بودند و بقیه ول معطل. به هر حال این قسمت از برنامه به هیچ وجه جالب نبود. اونقدر که پس از خاتمه رنجنامه اول هیچیک از اساتید خواننده رو تشویق نکردند و در گوشی انتقاد هم کردن: من هم که نظرم رو مینویسم: در گروهی که احسان و محمود و وحید و این گل پسر اصفهانی و دریا و طاهره و شیما و خیلی بچه های خوب دیگه حضور داشتن حیف بود با این دید بدبینانه و انتقادی غیرمنصفانه اون هم در جشن( یا عزاداری!!!) از حضار (بخصوص خانواده های محترم و اساتیدی که ارزش قایل شده و در مراسم شرکت کرده بودن) پذیرایی بشه. بابا ایوالله. وقتی این دو مقاله رو با اونچه بچه های 78 و 79 خونده بودن مقایسه میکنم توی دلم میگم واقعا که ... دُرّ گرانی است . بگذریم بعد اهدای جوایز بود و در آخر هم یکی از پسرها یه متن با احساس و زیبا خوند و داستان تموم شد. بهترین قسمت شاید آخر ماجرا بود که با چندتا از خانواده ها آشنا شدیم. تا اونجا که یادم میاد من با ورودیهای 80 زیاد کلاس نداشتم ولی چندتایی که زیاد میشناسم بچه های خوب و روشنفکری بودن و هستن . هم اونا و هم بقیه امیدوارم خوشبخت بشن و موفق. آخرای برنامه اشکای محمود منو خیلی متاثر کرد. واقعا پسر خوبیه. آخر معرفته. مثل احسان و وحید و ... و سخن آخر: بیا تا قدر یکدیگر بدانیم....

چرا وقتی در رم هستم بازگشت به میهنم را انتظار میکشم
اما وقتی در سرزمین بومی خود به سرمیبرم
روح من شیفته و شیدای حضور در ایتالیاست؟

و چرا عشق من، سرورم ، وقتی باتو هستم، به شدت خسته و بی حوصله ام ،
اما وقتی برمیخیزی و ترکم میکنی ، برای دیدار مجدد تو ، با تمام وجود فریاد میکشم؟!!
                                   دوروتی پارکر(Dorothy Parker ) نویسنده آمریکایی

[ ۱۳۸٤/۳/٢۱ ] [ ٢:۳٢ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس