الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

مورچه و سوسک

دوران سربازی بود که این اتفاق برام افتاد. یادمه مرخصیم تموم شده بود و عازم محل خدمتم بودم( کردستان/ مریوان ) که به دلیلی نامعلوم ، اتوبوسی که باهاش میرفتیم توی راه نزدیکای همدان خراب شد. با این نگرانی که نکنه دیربرسم و اضافه خدمت یا تنبیهی بخورم ، از ماشین پیاده شدیم تا درستش کنن. هر یک از مسافرا جایی برای نشستن پیدا کردنو شروع کردن به صحبت کردن ، و البته گاهی هم نق زدن. منم هی تو ذهنم مرور میکردم که الان اگه دیر بشه چی میشه و از این حرفا. چون اساسا شگفتیهای طبیعت رو دوست دارم ، نزدیک سوراخ مورچه ها با کمی فاصله نشستم و برای اینکه اعصابم خرد نشه خودمو مشغول تماشای فعالیت مورچه ها کردم. دقت که کردم دیدم با یه فاصله دو سه متری از سوراخشون ، مورچه ها در حال حمل بقایای جسد یه سوسک هستن. البته من آخراش رسیده بودمو تعداد مورچه ها کم بود. چندتا مورچه گردن کلفت با یه مورچه ریزه پیزه تر در حالیکه هر کدومشون یه چیزی برداشته بودن ٬ به سمت سوراخشون شروع به حرکت کردن. هنوز بیست سی سانتیمتری نرفته بودن که مورچه کوچیکه با بدشانسی مواجه شد و محموله اش ( بخش کوچکی از بال سوسک ) به زمین افتاد و بواسطه نسیمی که میوزید یه چند سانتیمتری هم به عقب برگشت و همه زحمات مورچه کوچیکه نقش برآب شد. اما اون سریع و بدون اینکه ناامید بشه برگشت و اونو برش داشت و به راه خودش ادامه داد. سه چهار باراین اتفاق افتاد. حالا مورچه گردن کلفتا خیلی ازون جلو زده بودن. برای دفعه پنجم که دوباره محموله مورچه کوچیکه افتاد تقریبا یکی دو متر اونطرفتر جایی که مورچه گردن کلفتا حرکت میکردن اتفاق تلخ اما عجیبی افتاد. دو سه تا از مسافرا که اونطرف نشسته بودن ، بقصد حرکت به سمت اتوبوس از اون نقطه رد شدنو متاسفانه مورچه گردن کلفتا رو له کردن (مثل اکثر قویها که ضعفا رو له میکنن٬ ضعفایی که خودشون در موقعیتی دیگر برای ضعفایی دیگر قوی محسوب میشدن). کمی اینطرفتر مورچه کوچیکه بارشو مصمم تر برداشت و با دقت تمام و بدون اینکه اونو این بار رو زمین بیندازه به راهش ادامه داد و لحظاتی بعد از کنار اجساد مورچه گردن کلفتا هم رد شد و پس از لحظاتی وارد سوراخشون شد و منم دیگه بعد از اون ندیدمش. اما عجیب از این حادثه تکون خوردم. من که تا چند لحظه قبل پیش خودم میگفتم : خدایا آخه چرا اتوبوس خراب شد، اگه دیر بشه جواب فرمانده سختگیرمو چی بدم و از این حرفا.... با دیدن این حادثه به خودم گفتم حتما این خراب شدن اتوبوس مثل افتادن بار اون مورچه کوچیکه حکمتی داره که البته من ازون آگاه نیستم . این بود که خدا رو به خاطر خراب شدن اتوبوس شکر کردمو منتظر تعمیرش شدم. بعدشم نهایتا بموقع رسیدم ، چون جاییکه معمولا بدلیل سنگین بودن ترافیک هر دفعه با سرعت کمتری حرکت میکردیم این بار بطور عجیبی خلوت بود و باعث شد تاخیرمون جبران بشه. در ادامه راه مورچه کوچیکه بیشتر فکر منو مشغول خودش کرده بود. خدایا تو چقدر بزرگی و من چقدر کوچک . کوچکتر از مورچه کوچیکه. خدا جون دوستت دارم و از اینکه توی بزرگ رو درکنار خودم احساس میکنم خیالم راحته. بازم متشکرم. 

[ ۱۳۸٤/٦/٦ ] [ ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس