الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

اندر احوالات یک دانشجوی دانشگاه....در امریکا و نظر من

متن زیر از وبلاگ سیاه و سفید نوشته سامی ک. انتخاب شده. پس از اون میتونید نظر منو در موردش مطالعه کنید. ضمن تشکر از سامی بخاطر مطلب جالبش:

اندر احوالات دانشجویان دانشگاه...

سلام...

بعد از مدتها میخوام بشینم چیزی تعریف کنم...  این مساله اساسی داره روی اعصاب من قدم میزنه... نمیتونم نگم... هرکی از غیبت خوشش نمیاد نخونه ...

ماجرا از اینجا شروع شد که یه پسره ماله گینه (یا نمیدونم کجای افریقا) چند سال پیش اومده امریکا که درس بخونه... اسم این پسره رو میزاریم جورج...

استادی که به این آقا پذیرش داده همشهریش بوده... به هوای اینکه یه نفر مثل خودش پیدا شده که اهل درس باشه بهش اعتماد کرده و این وسط پارتی بازی و... ولی بعدا (که الان باشه) پشیمون میشه که چرا به این پذیرش داده...

اشخاصی که خبر دارن... میدونن که هرکی بخواد دکترا بخونه اینجا یه حقوقی میگیره هر ماه... با این حقوق میشه یه زندگیه معمولی واسه دو نفر ادم درست کرد...

خوب... بریم سر اقای جورج... اقای جورج نزدیک به ۳ سال هست که ازدواج کرده و ۱ بچه ی ۱ ساله داره... خانومش از ۲۴ ساعت ۱۶ ساعت کار میکنه... اون هم کارهای سنگین... مثل بلند کردن جعبه ها و خالی یا پر کردن کامیون و از این صحبتها...

اقای جورج هم با خیال راحت... صبحها هر وقت عشقش کشید میاد دانشگاه (برای ایشون میشه گفت هتل)... و اطراف ساعت ۴ هتل (برای ما میشه گفت دانشگاه) رو ترک میکنه... ایشون ۷۵ درصد (شاید هم بیشتر) از کل مدتی که توی دانشگاه هست رو پای تلفن سپری میکنن...

حالا به جا اینکه بقیه این رو تعریف کنم یه سوال بپرسم... اگر یه مرد رو ببینین که پای تلفن داره با یه نفر صحبت میکنه... میگه که نه عزیزم... الان خانومم خونه هست... بزار ۱ ساعت دیگه که خانومم رفت میام دنبالت میبرمت خونه ... شما که مکالمه ی این اقا را شنیدین... چی به ذهنتون میاد؟! فکر میکنین این کیه که این مدلی باهاش صحبت میکنه؟! رابطه ی این دو تا چیه؟! این چی رو میخواد از خانومش مخفی کنه؟! و ...

خوب... برگردیم سر اقای جورج... یه روز ما نشسته بودیم... یه همچین مکالمه ای رو شنیدیم... به فکرمون هم رسید که این اقاهه داره به خانومش خیانت میکنه...

بعد از چند روز این اقای جورج نشسته واسه یه اقای دیگه تعریف کرده که من یکی از این دخترا که باهاشون میرفتم بیرون رو حامله کردم! (ای بر پدرت...) چیکار کنم؟! به نظر خودم بهتره خانومم رو طلاق بدم... با این دختره که حامله ش کردم ازدواج کنم... هم گرین کارت میگیرم... هم وقتی درسم تموم شد مجبور نیستم که برگردم کشورم و...

خوب... فکر کنم تا اینجا شخصیت این اقای جورج رو تونستم ترسیم کنم... حالا برم سر ادامه ی ماجرا که من رو بیشتر عصبی میکنه...

گفتم که خانومه این اقای جورج ۱۶ ساعت از ۲۴ ساعت کار میکنه... و اقای جورج هم دنباله الافی تشریف دارن... و از ۲۴ ساعت میشه به زور گفت که ۵ ساعت کار میکنه (کار کردنش هم به درد عمه ش میخوره)...

یه روز علی یه راه حل میزاره جلوی پاش که کجا بتونه بره توی دانشگاه که درامدش رو ببره بالا... تا خانومش مجبور نباشه اینقدر کار کنه و وقته این رو داشته باشه که به بچه شون برسه... این اقای جورج هم برمیگرده به علی میگه که... وای... خیلی سخته... نمیشه... خانومم کار میکنه... من خسته میشم و...

خلاصه اینکه این من رو خیلی عصبانی میکنه که این اقا با اینکه به خانومش چپ و راست خیانت میکنه... با بی شرمیه تمام وظیفه ی خانومش میدونه که پول در بیاره تا ایشون راحت زندگی کنن...

اخر اینکه ایشون ازمون خواستن که به یکی از دخترای ایرانی که توی بانک دانشگاه کار میکنه سفارششون رو بکنیم... تا با هم شام برن بیرون!!! چون ایشون خیال میکنن که این بنده خدا بهشون نظری داره (اخه یه دفعه رفته بانک و دختر ایرونیه با خوشرویی کارش رو پیش برده... هرکی اینجا باشه میدونه که همه جا با مشتری با خوشرویی برخورد میشه)...

وقتی این اقای جورج این حرف رو زدن... نزدیک بود داد و بیداد راه بندازم... بچه پررو از رو نمیره...

خلاصه اینکه خیلی دلم میخواد این پسره رو بگیرم زیر مشت و لگد... یا حداقلش یخورده داد و بیداد راه بندازم ... شما اگه جای من بودین چیکار میکردین؟!

تا بعد... چاو

               **********************************************

و اما نظر من :

سلام! امیدوارم حالت خوب باشه.شما باید خیلی عصبانی باشید ، حق دارید . مثل اکثر کسایی که این ماجرا رو میشنون. منم مثل شما ابتدائا همین احساس بد رو نسبت به جورج داشتم . چقدر یه نفر باید نامرد و عوضی باشه که تلاش همسرش رو اینجوری پاسخ بده .اما اجازه بده از منظر یه روانشناس بالینی هم به قضیه نگاه کنم:
1.الگوی ارتباطی بین دو نفر حاصل ویژگیهای شخصیتی و رفتاری هر دوتاشونه.در خانواده درمانی اصطلاح کامپلیمنتوری اشاره به این داره که وقتی یه نفر سواری میده و یه نفرم از سواری خوشش میاد نمیشه سوارکاره رو فقط سرزنش کرد ، اون کسی که نقش الاغ رو بازی میکنه رو هم باید زیر سوال برد.
2.شخصیتهای نارسیسیست اساسا سلف سنترن و در فرایند رشد اجتماعیشون به مرحله دیسنتریسم نرسیدن. لذاست که جهان رو در خدمت خودشون میدونن و فکر میکنن در لذت بردن از جهان محق مطلقند و حتی همنوعانشونم باید همه جوره در خدمتشون باشن تا اونا کیف کنند. خب این بنده خدا هم اینجوریه. باتوجه به اینکه او در فرایند رشد روانی و شخصیتی خودش نقش محدودی داشته و سایر عوامل بایو سایکو سوسیو اسپریچوال نقش کلیدی در شکل گیری شخصیتش ایفا میکردن ، لذا با وجودیکه خودش هم تا حدودی مسئول این رفتار بطور نسبی غلطش هست اما نیمشه فقط خودش رو سرزنش کرد و نقش سایر عوامل رو نادیده گرفت.بنوعی میشه سناریوی حاکم بر رفتار آدما رو بیشتر زیر سوال برد. سناریویی که باعث میشه بیشتر آدما بنوعی همین کارو با دیگران و حتی با خودشون بکنن اما با فرمتی دیگر و چه بسا مقبولتر.فکر کن :یه نفر وقتی از مجموعه قوای جسمی و روانی خودش و مجموعه عواملی که تو زندگیش با اونا سرو کار داره ، فقط به یکی دو تاش میرسه و توجه داره و از بقیه بیگاری میکشه تا اونارو ارضاء کنه(مثلا آدم منفی باف و در عین حال کمال گرایی که اندام خوب ، ثروت خوب، همسر خوب، پدرخوب ، خلاقیت بالا، امکانات تحصیلی خوب و خیلی چیزای خوب دیگه خودش رو فدای کمال گرایی افراطی خودش میکنه و بواسطه داشتن اونها از زندگی خودش راضی نیست و نه دهم پر لیوان وجودش رو نمیبینه و فقط به یک دهم خالی اون توجه داره و حاضره همه اون نه دهم رو قربانی کنه -زمانی که بفکر خودکشی میفته -تا اون یک دهم خالی رو بدست بیاره)آیا همین کار آقای جورج (یعنی سوءاستفاده از بخش عمده خانوادش و خودش در جهت ارضای نیازهای حیوانی که بخش کوچکی از کلیت او بعنوان یک انسان میباشه)رو با خودش نمیکنه؟ در واقع او آنقدر غرق اون یک دهمه که هیچ
ارزشی برای اون نه دهم دیگه خودش قایل نیست، و این یعنی اینکه او نمیتونه دیسنتریسم کنه یعنی تمرکز خودش رو از اون بخش خالی بیرون بکشه و به سایر بخشها هم سوق بده ، دقیقا مثل آقای جورج که اونقده غرق کیف و کوف خودشه که ارزشی برای زحمات همسرش و حسن نیت اون استادی که بهش پذیرش داده قایل نیست.و البته این آدم منفی باف رو هم نمیشه یک جانبه سرزنش کرد ، چون او هم قربانی سناریوییست که تحت تاثیر همون عوامل بایو سایکو سوسیو اسپریچوال شکل میگیره و یک عمر حاکم بلامنازع تفکر، رفتار ، و احساس آدماست.اعتقاد دارم مشابه ستمی که جورج به همسرش و بنوعی به خودش میکنه به اشکال مختلف چه در بعد فردی یا بین فردی یا اجتماعی در محدوده روابط دو نفر تا هفت میلیارد نفر جمعیت روی زمین بارها و بارها اتفاق میفته و کمتر مورد توجه قرار میگیره و اگه یه وقتی هم چیزی مورد توجه قرار بگیره ریشه نیست و دمل های ظاهریه که در سطح پوسته اجتماع قابل رویته.
3.براساس اصول اخلاق ماکیاولی که رویکرد اخلاقی غالب بر روابط  اکثریت انسانهاست، هدف وسیله رو توجیه میکنه.یعنی میگه مهم نیست که تو چجوری به هدفت برسی مهم اینه که برسی ، حال به هر شیوه ای که شده.میگه تو برای رسیدن به هدفت از هر شیوه ای میتونی استفاده کنی و ملاک درستی یا نادرستی اون شیوه اینه که چقدر در رسیدن تو به هدفت کمکت میکنه .نمونه های این رویکرد رو بوفور میتونی توی دنیای امروز مشاهده کنی :چه در روابط اقویا که به هر طریقی در پی حفظ تاج و تخت خودشونن و حتی خدا رو قربانی اهداف خودشون میکنن(بطور نمونه جورج بوش مسیحی در امریکا که به گفته خودش با فرمان خدا مردم عراق و افغانستان رو قلع و قمع کرد ، و سردمداران مسلمان قتلهای زنجیره ای درایران که برای پاسداری از دین نویسنده ها و روشنفکران رو از دم تیغ گذروندن)و چه در روابط ضعفا که برای رسیدن به لقمه نانی ضعیف دیگه ای رو قربانی میکنن (وقتی که میرن پیش قویتره و براش میزنن) یا اینکه میگردن یه ضعیفتر از خودشونو پیدا میکنن و همه دق و دلیهاشونو سر اون بیچاره خالی میکنن.و بسیاری ضعفای دیگه که برای رسیدن به یه آرامش موقتی حاضرن در برابر ظالمین سکوت کنن و پرچم عدالت رو روی زمین تنها بزارن.چه در خانواده های والد سالار که بچه ها قربانی خودخواهی بزرگترا میشن یا خانواده های فرزند سالار که والدین قربانی زیاده خواهی های بچه ها میشن و چه در خانواده های مرد سالار که زن قربانی میشه یا زن سالار که مرد قربانی میشه.و خیلی نمونه های دیگه که جعت کوتاه کردن مطلب از ذکرشون چشم پوشی میکنم.خب آقای جورج هم توی همین جامعه جهانی بزرگ شده و اخلاق ماکیاولی رو خیلی عریانتر پیاده میکنه و ممکنه بسیاری از ما هم همین روند رو ولی مخفیانه تر و با فرمتی دیگر دنبال کنیم.
4.مشابه همسر آقای جورج ، زنان بسیاری هستند در جهان که خودشون رو وقف همسر و فرزندشون میکنند.همه دلخوشی اونا اینه که همسر محترم :بزرگ بزرگان، سردار سرداران، عالیمقام ، اعلیحضرت شوهر از راه برسه و مثلا یه بوس از اونا بکنه و یا بهشون بگه عزیزم غذات چقدر خوبه یا خیلی دوستت دارم(جمله ای که معمولا مردا  فقط مواقع خاصی میگن)و از این حرفا و اونام بعدش یه قر حسابی تو کمرشون براش بیان و بعد آقا ...من نمیدونم این زنا تا کی میخوان سکوی پرتاب ما مردا بشن.تا کی باید همه آمالشون این باشه که دامنشونو پهن کنن تا ما مردا از اونجا به معراج برسیم.تا کی میخوان این همه دلخوشیهای دیگه ای که توی دنیا میتونن داشته باشن رو فدای جلب رضایت ما مردا یا زندگی با ماها بکنن.چرا ترس از ترشیدن باید باعث بشه ، زن هر مرد بی سرو پایی بشن یا ترس از طلاق باعث بشه با هر مرد ظالمی کنار بیان.چرا نمیخوان باور کنن که پرداختن به خانواده تنها یکی از حلقه های زنجیره زندگیشونه ، نه همه اون.آیا زنها دچار یک احساس ناامنی بنیادین نیستند؟ چه اونهایی که میخوان با چسبوندن خودشون به مردا و زیر سایه اونا به آرامش برسند و چه اونایی که برعکس دسته اول ، فمینیست میشن و میخوان با قرار دادن مردها در مقابل خودشون و بنوعی با هم زن بودن و هم مرد شدن به آرامش برسن.فکر میکنم جامعه زنان جهان نیاز به یک تجدید نظر جدی در رویکردشان به زندگی دارند.
5.بی انصافیه اگه اشاره ای به قلم توانای نویسنده مطلب «اندر احوالات دانشجویان دانشگاه...» نکنم.ایشون مطلب رو بگونه ای به رشته تحریر درآورده که خواننده رو دقیقا وارد حال و هوای مکانی میکنه که جورج و همسرش در اونجا زندگی میکنن.خواننده وقتی مطلب رو میخونه ناخوداگاه حس میگیره و مثل اینکه داره یه فیلم مستند رو تماشا میکنه.توجه ایشون به اخلاقیات و در مواقعی واگذاری قضاوت به خواننده اونجا که میپرسه «اگر یه مرد رو ببینین که پای تلفن داره با یه نفر صحبت میکنه... میگه که نه عزیزم... الان خانومم خونه هست... بزار ۱ ساعت دیگه که خانومم رفت میام دنبالت میبرمت خونه ... شما که مکالمه ی این اقا را شنیدین... چی به ذهنتون میاد؟!» مبین سبک نگارش بالغانه مطلب توسط نویسنده در بخشهایی از مقاله و سبک والدانه در بخشهای دیگه اون و سبک کودکانه در بخشهایی دیگر داره که حاکی از یک مقاله چند بعدی و نه تک بعدیه.به هر حال نگاه ایشون به این قضیه در امریکا با جو خاص اونجا خیلی جالبه و امیدوارم با تعالی دادن بیشتر این نگاه باز هم شاهد مطالب بهتری از ایشون در آینده باشیم. در ضمن من اگه جای ایشون بودم تعادل جورج و همسرش رو به هم نمیزدم. میرفتم دنبال زندگی خودم.
6.اجازه بدین در پایان یکی دو سوال شیطنت آمیز هم از نویسنده محترم مطلب داشته باشم:آیا امکان داره بررسی کنید که چرا همسر آقای جورج شانزده ساعت از وقتش رو سرکار سپری میکنه؟ نکنه با کارفرماش ریخته باشن روی هم !! و سوال دیگه اینکه این جورج گینه ای ریخت و قیافش چجوریه؟ ارزشش رو داره یا نه؟!!

[ ۱۳۸٤/٧/۱٩ ] [ ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس