الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

پاسخ به سوال یکی از دوستان در مورد مطلب عشق فراموشی آری یا نه

ابتدا نظر دوست عزیز متین: سلام .... مطلب جالبی بیان فرموده اید اما در اینجا جای چند سوال باقی است : ۱ـ آیا عشق مطلقا خوب است یا بستگی به سرانجام آن دارد ؟  ۲ـ از کلام شما برداشت می شد که عشق درمان ندارد٬  لذا با آن مبارزه نکنید وخود را بیهوده رنج ندهید که فایده ای ندارد ، اگر چنین هست آیا عقل انسان حکم نمی کند که از خیلی از عوامل وزمینه ها که در ایجاد آن نقش دارند پرهیز کرد وسراغ آنان نرفت تا دیگر نیازی به تحمل رنج عشق و عاشقی نباشد؟

در پاسخ به سوالات دوست عزیز متین: از آنجایی که معنای عشق بسیار گسترده است٬ ممکن است من بگویم خوب است و چیزی را در نظر داشته باشم و شما بگویید بد است٬ حال آنکه چیز دیگری را در نظر داشته باشید. اما فکر میکنم خوب یا بد بودن عشق و اصولا بسیاری از چیزها بستگی به عوامل مختلف دارد: مثلا: آنکه عاشق شده آیا اساسا میداند دنبال چیست؟ آیا میداند که آن چیز را درمعشوقش میابد یا ممکن است بعد از مدتی به این نتیجه برسد که این معشوق آن معشوقی نیست که من دنبالش بودم و ... آیا این عشق سبب پیشرفت او میشود یا سد راه پیشرفتش؟ و .... پس نمیشود بگوییم مطلقا خوب است یا بد. بستگی به عوامل مختلف دارد که یکی از آنها همانی است که شما گفته اید یعنی نتیجه آن. هر چند عاشق کاری به نتیجه ندارد ( پلنگ عشق چه ترسد ز رنگ و بوی جهان... نهنگ فقر چه ترسد ز دوزخ آشامی.... یا آنجا که میگوید: بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید ٬ در این عشق چو مردید٬ همه روح پذیرید )  البته نظر شخصی بنده این استکه تنها عشقی که مطلقا خوب است عشق واقعی و آگاهانه به خداست. خوبی یا بدی بقیه عشقها نسبی است.
اما سوال دوم: من نگفتم عشق درمان ندارد. اساسا نمیتوانیم بگوییم که عشق لزوما یک مشکل یا بیماری است که نیاز به درمان داشته باشد. گاهی عشق خودش هم درد است هم درمان(دردم از یار است و درمان نیز هم... دل فدای او شد و جان نیز هم... این که میگویند آن بهتر زحسن... یار ما این دارد و آن نیز هم) و گاهی هم عشق فقط درمان است ( عشق درمانگر دردها و چاره گر دشواریها و کلید درهاست: یک دسته کلید است به زیر بغل عشق... از بهر گشاییدن ابواب رسیده ). البته شاید بهتر بود که در مطلب قبل اشاره میکردم که: اینکه شما بر عشق غلبه کنید یا عشق بر شما٬ بسته به شدت و مدت عشق و بسته به سایر عوامل از جمله معشوقه های قبلی و جایگزین است. مثلا وقتی عاشق یه خانم یا آقا هستی نمیشه با مطالعه بعنوان یه جایگزین مشکل رو حل کرد بلکه حتی در حین مطالعه هم فکر شما میره پیش معشوق٬ یا وقتی عاشق یه مدیر موفق خوش تیپ میشی نمیشه با یه آبدارچی ناموفق کچل چاق جاشو پر کنی. و لذا اکثر عشقهایی که در مطلب قبلی ازش نام بردم چون جایگزین نداره لذا کاریش نمیشه کرد ٬ شما جایگزین مناسب سراغ داری؟! در این مورد که سراغش نرویم با شما موافق نیستم٬ چون اساسا مگر انسان نباشیم که بخواهیم عاشق نشویم( مرا میگفت دوش آن یار عیار... سگ عاشق به از شیران هشیار) اما در مورد رنج عاشقی: اساسا لذت و رنج اموری نسبی هستند. گرسنگی رنج آور است اما گاه که بقصد روزه گرفتن گرسنگی میکشی اگر اعتقاد داشته باشی چنان این گرسنگی برایت لذت بخش میشود که تو گویی از تمام غذاها خوشایندتر است. پس هر گرسنگی ای رنج آور نیست و عشق نیز همینطور: که البته ویژگی عشق اینست که عاشق مطلق نگر میشود و لذا همه چیز معشوق را خوب میبیند ٬ حتی اذیت و آزار او را. لذا برای عاشق رنج اساسا معنا ندارد( در دل مردان شیرین٬ جمله تلخی های عشق... جز شراب و جز کباب و شکّر و حلوا نبود! ) به هر حال بین رنج با رنج تفاوت هست( دانه فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه... هر دو جانسوزند اما این کجا و آن کجا) و یه نکته مهم دیگه: آنکس که عاشق میشود نگران رنجها نیست(بقول حافظ: در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم... سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور ؛ و یا  تن و دل و روان همه قرین یکدیگر میشوند و چون تلاش عشق کار شب و روز است و خشنودی و آسودگی از خجستگی آن بدست میآید ٬ عاشق از عشق نمیآساید و نه آسودن برایش آسودن میشود: اگر یکدم بیاسایم روان من نیاساید ... من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم! ) و اگر نگران رنج است پس نه عاشق است و نه عشق را میشناسد( تو به یک خاری گریزانی ز عشق؟! ... تو بجز نامی چه میدانی ز عشق؟؟ ... عشق را صد ناز و استکبار هست... عشق با صد ناز می آید به دست !! .... عشق چون وافی است وافی میخرد ... در حریف بی وفا می ننگرد !!) اما عشق مراتبی دارد که بحثش مفصل است و طولانی و از وقت اینجانب فعلا خارج و از حوصله این مطلب بیرون.                 اشعار سبز رنگ از مولانا

[ ۱۳۸٤/٩/۱۳ ] [ ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس