الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

وداع تلخ و شروع مبارزه سخت

به وبلاگ روزگار یخی سرزدم یه مطلب دیدم که یاسمن در غم از دست دادن همسرش نوشته بود. خیلی دلم گرفت و تصمیم گرفتم اینجا نظرمو دربارش بگم. اول مطلب ایشونو بخونیم بعد نظر منو:

«مدتها پیش خودم را خیلی خوشبخت می دانستم، چون هر چیزی که از خداوند خواسته بودم،پروردگار مهربان آن را به من داده بود.ولی غافل از این بودم،که خداوند امتحان بسیار بزرگی برایم،در نظر دیده است. ناگهان چرخش روزگار در یک روز بهاری عوض شد، و چرخش معکوس در خلاف جهت گذشته شروع شد. در آن روز بهاری زندگی من یخ بست ومنجمد شد.»

 

و نظر من

: سلام! وقتی در بهار هوای دل آدم پاییزی بشه خیلی سخته، وقتی داری خودتو برای مسافرت تابستون آماده میکنی بعد یه دفعه ببینی همسفرت بیخبر گذاشت و رفت خیلی سختتره ، وقتی جای خالیشو مجبور باشی تا آخر عمرت ببینی و کاری از دستت برنیاد بازم خیلی سخته ، وقتی کسی که همیشه اشکاتو پاک میکرد و سرتو رو شونش میزاشتی کنارت نباشه واقعا سخته ، وقتی نگاههای مظلوم بچه هاتو میبینی که بابایی نیست که دست نوازش به سرشون بکشه خیلی رنج آوره ، وقتی با دیدن هر چیزی خاطرات گذشته ای که باهاش داشتی مرور میشه بازم سخته ، وقتی روز زن میشه و مردت نیست که برات کادو بگیره و تو مجبور بشی با یه شاخه گل بری بالای سرش تنهای تنها با سنگ قبرش حرف بزنی سختتره ، وقتی از اونایی که توقع داری در نبودش درکت کنن اما نمیکنن سختیش بیشتره ، وقتی روز مرد میشه و بچه ها میبینن که بچه های دیگه توی مدرسه از کادوی پدراشون صحبت میکنن و اونا باید لبهاشونو بخورنو به نقطه ای دور خیره بشن و تو نتونی براشون کاری کنی گریه آوره ، مگه تو چه گناهی کردی که به این زودی همسرتو از دست بدی؟ مگه بچه ها چه گناهی کردن که هنوز لذت بابا داشتنو حسابی حس نکردن باید یه عمر رنج بی پدری رو تجره کنن؟ آخه چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ اما ....

اما وقتی بعد از مدتی خودتو پیدا میکنی و تصمیم میگری با یادش زندگی کنی و کاری کنی که روحش شاد باشه انگار دوباره یاسمنا بهت لبخند میزنن ، وقتی سعی میکنی برای بچه ها هم مادر باشی و هم پدر و روز به روز متوجه پیشرفتشون میشی لذت بخشه ، وقتی میبینی که خدا بعد از او صبرتو هزاران برابر کرده و حالا شدی مثل یه کوه آروم میگیری ، وقتی که کم کم با شرایط کنار میای و دوستای جدیدی پیدا میکنی که دوستت دارن و درکت میکنن خوشحال میشی ، وقتی دوباره برای آینده برنامه ریزی میکنی و روز به روز شاهد موفقیت رو در آغوش میکشی و همه تحسینت میکنن بازم خوشحال میشی ، وقتی پسرت دیپلمشو میگیره و خودشو برای رفتن به دانشگاه آماده میکنه و اسمشو توی روزنامه میبینی همه خستگیات از تنت بیرون میاد، وقتی دامادش میکنی و برادراش توی جشن جلوش میرقصن و دخترای فامیل عروس میگن : نون و پنیر آوردیم پسرتونو بردیم... بعد تو توی دلت برای خوشبختیش دعا میکنی شادی آوره بادا بادا مبارک بادا ایشالله مبارک بادا ، وقتی در لحظه به لحظه زندگیت حس میکنی که خدا به هیچوجه تنهات نمیزاره و همه مسایل رو یکی پس از دیگری برات حل میکنه دیگه احساس بی تکیه گاهی نمیکنی و اونوقته که میتونی راحت به همه خوبیها فکر کنی و بگی خدایا شکر به خاطر داده هات که از سر رحمته و نداده هات که از سر حکمته. خدایا شکر ، راضیم به رضای تو! پس یاسمن عزیز لطفا لبخند بزن. من و سایر بچه های گروه همیشه به یادت هستیم. پایدار باشی

[ ۱۳۸٤/٩/۱٦ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس