الهـــــۀ امیـــــــــد
روانشناسی ، اجتماعی ، اعتقادی 
قالب وبلاگ

توی لحظه های تلخ بیکسی ، تو هجوم سختیا ، وقتی نداشتم نفسی ، وقتی یک ردّ پا روی ساحل زندگی بود ، من بودم رو دوش او ، او ناشناس ، و منم مثل همیشه ناسپاس : هشتم ژانويه روز خدا

نويسندگان
امکانات وب

همه چیزبرایش مثل یک کابوس بود. وقتی درراهروهای دادگستری قدم میزد،اتفاقات اخیر مثل فیلم ازجلوی چشمانش عبورمیکرد. باورش نمیشد که قراراست لحظاتی دیگرآخرین دادگاه برای جدایی اواز تنها عشق زندگیش برگزارشود. آیا نتیجه دادگاه جدایی او ازهمسرش خواهد بود؟
برخی ازهمکارانش دردادگاه حاضرشده اند وبا نگاهی سرزنش آمیزبه او نگاه میکنند. نزدیکان ودوستانش هم هستند. همهمه ای گیج کننده فضای اطراف را فراگرفته است. میشنود که برخی میگویند: وقتی دنبال خوشگذرانی وشهوترانی بود باید فکراین روزها راهم میکرد. قطره های اشک ازگوشه های چشمانش جاری بود.
دادگاه برای آخرین بارضمن نمایش گوشه هایی از فیلمی که نیلوفردرآن با مردی دیگردیده شده وسوارماشینش شده و داخل ماشین جملات عاشقانه ردوبدل کرده بودند، همراه با عکسهایی ازآنها، نوارمکالمات تلفنیشان که درآنها نیلوفربه دفعات آن مرد را تحریک میکرد که هردواز همسرانشان جدا شده وباهم ازدواج کنند، ویک گوشی تلفن همراه که تعداد زیادی پیامک عاشقانه با نام نیلوفروبرای آن مرد درآن ذخیره شده بود، را بعنوان مدارکی دالّ برخیانت نیلوفربه همسرش بررسی نموده وضمن شنیدن شهادت شهود وآخرین دفاعیات متهم آماده صدوررای میشد. سکوتی سنگین فضای دادگاه را برای نیلوفرسختترمینمود. درحالی که قاضی آخرین جملات رای را انشاء میکرد  که درآن به همسرنیلوفرحق طلاق بدلیل خیانت همسربه او را داده بود، ناگهان یکی ازمامورین نزدیک قاضی شد وگفت فردی برای تقدیم اطلاعاتی مهم درمورد پرونده اجازه حضورمیخواهد. با اجازه ی قاضی فرد مزبوروارد دادگاه شد. نیلوفربا دیدن او درجای خود نشست وآرام گریست. او کسی نبود جزمشاور نیلوفر: تنها کسی که سعی کرده بود به نیلوفرنشان دهد حرفهای اودرمورد بیگناهیش را پذیرفته است. درحالی که همه چشمها به او دوخته شده بود ، نزدیک قاضی شد وضمن معرفی خود به عنوان مشاورخانوادگی نیلوفر، یک سی دی که حامل یک فایل صوتی بود را تقدیم قاضی نمود و گفت دراین سی دی مدرکی دال بربیگناهی نیلوفروجود دارد.
چه مدرکی میتوانست درآن سی دی باشد؟ همه منتظربودند. نیلوفرهیجان زده و با امید به مشاورش نگاه میکرد و مشاوربا اشاره به خدا به نیلوفر یادآوری کرد که «خدا بزرگ است نگران نباش». قاضی دستور داد که سی دی را در دستگاه گذاشته وپخش نمایند. ناگهان وبا شنیدن مکالمه ای ضبط شده بین نیلوفر ومردی دیگرهمه انگشت به دهان مانده بودند. مکالمه ضبط شده تمام نشده بود که قاضی دستور به قطع آن ودستگیری مشاور داد. مشاور اجازه خواست که توضیح بدهد. نیلوفرکاملا متعجب منتظرصحبتهای مشاور بود وبا بهت به او نگاه میکرد و با خودش میگفت: این دروغ است.اوچه توضیحی برای این رسوایی خواهد داشت؟ حضاربا خود میگفتند: این مدرک که نیلوفر را گناهکارترنشان داد! کجایش دلیل بی گناهی او بود؟
.... بقیه ی این داستان را هفته بعد بخوانید/رامیلا
[ ۱۳۸٧/٢/٤ ] [ ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ ] [ الهۀ امید ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلامی که سینش سرای تو باد/ و لامش لقای صفای تو باد / سلامی که آیش امید دلت / و میمش محبت برای تو باد روانشناس بالینی، استاد روانشناسی دانشگاه، شاعر، نویسنده
موضوعات وب
صفحات دیگر
فال حافظ

mouse code|mouse code

كد ماوس