بیاد مادربزرگم

بیاد مادربزرگم
خدا رحمت کنه رفتگان شما رو. شانزده سال پیش در سن نودوپنج سالگی درگذشت. مادر پدرم بود . اصالتا نیشابوری بود . دوتا پسر داشت و پنج تا دختر و پدر من بچه آخرش بود. هم او مارو خیلی دوست داشت هم ما اونو . بچه که بودم همیشه برام قصه میگفت. یکی از قصه هاش که تو عالم بچگی خیلی بدلم مینشست و الان قدیمی شده و رنگ و بویی از زندگی مدرن نداره رو بیادش زمزمه میکنم . باشد که میراث فرهنگی خودمونو پاس بداریم:
« یه موشه بود دمش کنده شد ، رفت پیش پینه دوز ، گفت: پینه دوز دم من بدوز . پینه دوز گفت: اگه میخوای دمتو بدوزم باید برام نخ بیاری. گفت نخ از کجا بیارم ؟ گفت خب برو از جولدا ( جوالدوز ) بگیر . رفت پیش جولدا گفت: جولدا نخی ده ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . جولدا گفت اگه میخوای دمتو بدوزم باید برام نخ بیاری . گفت از کجا ؟ گفت از طوطی. رفت پیش طوطی گفت: طوطی تخی ده ، تخ جولدا دم ، جولدا نخی ده ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . طوطی گفت: اگه تخ میخوای باید برام دون بیاری. از کی؟ از بارپشت. رفت پیش بارپشت گفت: بارپشت دونی ده ، دونی طوطی دم ، طوطی تخی ده ، تخ جولدا دم ، جولدا نخی ده ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . بارپشت گفت: اگه دون میخوای باید برام قلبیل ( سرند ) بیاری. از کجا ؟ از کولی. رفت پیش کولی گفت: کولی قلبیل ده ، قلبیل بارپشت دم ، بارپشت دونی ده ، دونی طوطی دم ، طوطی تخی ده ، تخ جولدا دم ، جولدا نخی ده  ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . کولی گفت: برام شیر بیار . از کجا ؟ از بز . رفت پیش بز گفت: بزی شیری ده ، شیری کولی دم ، کولی قلبیل ده ،قلبیل بارپشت دم ، بارپشت دونی ده ، دونی طوطی دم ، طوطی تخی ده ، تخ جولدا دم ، جولدا نخی ده ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . بزی گفت برام علف بیار . کجا ؟ زمین . رفت پیش زمین گفت: زمین علف ده ، علف بزی دم ، بزی شیری ده ، شیری کولی دم ، کولی قلبیل ده ، قلبیل بارپشت دم ، بارپشت دونی ده ، دونی طوطی دم ، طوطی تخی ده ، تخ جولدا دم ، جولدا نخی ده ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . زمین گفت: اگه علف میخوای باید برام آب بیاری تا بهت علف بدم. دیگه خسته شد. رفت پیش خدا گفت: خدا اویی ده ، اویی زمین دم ، زمین علف ده ، علف بزی دم ،  بزی شیری ده ، شیری کولی دم ، کولی قلبیل ده ، قلبیل بارپشت دم ، بارپشت دونی ده ، دونی طوطی دم ، طوطی تخی ده ، تخ جولدا دم ، جولدا نخی ده ، نخ پینه دوز ، دم من بدوز . خدا بهش آب داد . آب رو داد به زمین ، زمین بهش علف داد ، علفو داد به بزی ، بزی بهش شیر داد، شیرو داد به کولی ، کولی بهش قلبیل داد ، قلبیلو داد به بارپشت ، بارپشت بهش دون داد ، دونو داد به طوطی ، طوطی بهش تخم داد، تخمو داد به جولدا ، جولدا بهش نخ داد ، نخو داد به پینه دوز ، پینه دوزم دمشو دوخت. قصه ما به سر رسید ، کلاغه به خونش نرسید. بالا رفتیم دوغ بود ، پایین اومدیم ماست بود ، قصه ما راست بود. »
مادر بزرگ با دهان خالی از دندان ، بارها این قصه رو برای منو بقیه بچه ها تعریف میکرد . بعدها که بزرگتر شدم ، فهمیدم که از همون بچگی یادم دادن که خدا تنها وجودیه که بدون قید و شرط خواسته آدمو برآورده میکنه و پدر و مادر هم در قبال فرزندشون یه چیزی هستن تو همین مایه ها . با احترام به تمام پدر و مادرها و مادربزرگ و پدربزرگها . و احترام به پذیرش نامشروط راجرز .

/ 8 نظر / 20 بازدید
معمولی1

سلام! ميدونی... به خاطر اينکه قصه ها رو تو بچگی بهمون ميگن به خاطر کوچيک بودنمون نميتونيم معنی قصه رو بفهميم و فقط از قصه به عنوان وسيله ای برای خواب استفاده ميکنيم....چند روز پيش که مسافرت بوديم بابا بزرگم برامون مثل قديما قصه احمد ترسو رو تعريف کرد اما ايندفعه خوابم نبرد بلکه يه جورايی به فکر فرو برد که همه ميتونن موفق بشن حتی اونايی که خيلی ضعيفن...... اگه من اینقدر عمر کنم که بابا بزرگ بشم ميزارم همه قصه هامو وقتی نوه هام بزرگ تر شدن براشون ميگم.(البته اگه قصه ای بلد باشم...اخه برم قصه چی بهشون بگم؟! ديجيمون يا ارباب حلقه ها؟)

Ehsan

سلام......بعضی از اين خاطرات قديمی مخصوصا با مادر بزرگ وپدر زگا خيلی جالبن.......راستی چه عجب.....

pooya

سلام .... خدا رحمتشون کنه .... من هم وقتی کوچولو بودم ٬ بابابزرگم واسم قصه حسن کچل رو می‌گفت . هنوز هم يه وقتايی ازش خواهش می‌کنم و اون واسم تعريف می‌کنه ..... قصه‌ی جالبی بود ..... مثل احسان : چه عجب ! ........

محمود

سلام.مثل همه بچه ها چه عجب......دو تا خبر شنيدم که يکيش رو اينجا ميگم يکی رو هم تو پی ام براتون ميذارم.......شنيدم کسالت پيدا کردين.اشاالله که خوب بشين.......داستان رو هم آف ميخونم.......يا علی.

بارانه

سلام استاد بزرگوار . ان شا الله رفع كسالت شوم . نمي دانستم و از صحبت اقا محمود متوجه كسالتتان شدم . در باب نوشته تان حقيقتا اين خداست كه بي قيد و شرط دوست مي دارد اما ان چيزي كه انساني كه خليفه اوست در زمين و هدفش اينه كوچكي از تجلي او شدن است به اين بزرگي مي رساند كه بي قيد و شرط دوست بدارد چيست ؟ اينكه ازهيچ كس در هيچ زماني توقع برگشت هيچ خير انجام داده را نداشته باشد و بر كمبودهاي طرف مقابلش چشمي نا بينا داشته باشد . ان شا الله سلامتي تان را هر چه زودتر بدست اوريد .

باده فروش

ای خدا ما که دست دعامون کوتاهه. کاش یه بدبختی دُمش کنده شه ما هم به مراد دلمون برسیم . ( این جوری هم میشه نتیجه گرفت ها.) سربلند باشید و در پناه حق ....... یاعلی.

Ehsan

سلام........نيستی اوسا...........شاد باشی

پریم

سلام آقاداداش .من‌این‌داستان‌روبرای بچه‌هایم‌وشاگردانم‌گفتم‌تا‌یاد‌مادربزرگم‌زنده‌بماند.