ماجرای ساخت و پاخت اساتید

 

« خدا لعنت کند استاد فلانی را. فقط به دانشجویانی که با خودش رابطه و سر و سرّی دارند نمره میدهد و بقیه را بی کم و کاست میاندازد. » این جملات را چندین سال قبل دانشجویی از کشوری نزدیک (بصورت چت) میگفت و از اینکه آن استاد با سایر اساتید همه ی قدرت را در اختیار داشتند و هر کاری میخواستند بکنند ناراحت بود. میگفت: همه ی دانشجوها بنوعی دارند دچار درماندگی میشوند و از این وضعیت به ستوه آمده و دست دعا به آسمان برده اند تا کسی پیدا شود و حق آنها را از استاد قلدر بگیرد . در حالی که همه ناامید بودند، ناگهان یکی از دانشجویانِ سابقِ استاد قلدر که تحصیلاتش را ادامه داده بود و مدرک دکترایش را گرفته بود ، بعنوان استاد درآن دانشگاه مشغول به تدریس شد. استاد جدید که شیفته ی مدیرگروهی نشان میداد و در جریان تسلط استاد قلدر بر دانشگاه بود ، تنها راه رسیدن به هدفش را در این دانست که به دانشجویان بگوید : « اگر من مدیر گروه شوم ، حساب استاد قلدر را کف دستش میگذارم و کاری میکنم که تا عمر دارد هوس نکند حق شما را ضایع کند. به همه میگویم که او چند دانشجوی دختر را صیغه کرده. آبرویش را می برم. » استاد جدید با این ترفند توانست جوّ دانشگاه را به نفع خود عوض نماید. هر روز دانشجویان نزد رییس دانشکده می رفتند و ضمن بدگویی از استاد قلدر، از استاد جدید تعریف و تمجید میکردند و خواهان انتصاب او بعنوان مدیر گروه بودند. تا اینکه نهایتا با حکم رییس دانشکده ، استاد جدید بعنوان مدیرگروه انتخاب شد و با شور و هیجان فراوان اعلام کرد که بزودی حق دانشجویان را از استاد قلدر خواهد گرفت. روزها همینطور سپری می شدند و خبری از اقدامات استاد جدید بر علیه استاد قلدر نبود که نبود. به مرور دانشجویان از استاد جدید نا امید شدند. برخی از آنها قید ادامه تحصیل را زدند، برخی دیگر تصمیم گرفتند به دانشگاه دیگری بروند، برخی تغییر رشته دادند و برخی دیگر ماندند و سوختند و ساختند. سالها گذشت تا دانشجویان که فارغ التحصیل شده بودند و انجمن حمایت از دانشجویان مفلوک را تشکیل داده بودند، در پی تحقیق و تفحص برآمدند تا بفهمند که چرا استاد جدید به قول خودش در تنبیه استاد قلدر عمل نکرد؟ فکر میکنید به چه نتیجه ای رسیدند؟ آنها که از استاد جدید در ذهنشان اسطوره ای بس بزرگ ساخته بودند، وقتی متوجه نتایج تحقیقات شدند ، مات و مبهوت مانده و دچار شوک بزرگی شدند. بگونه ای که پس از آن و تا سالها نتوانستند به هیچ استاد دیگری اعتماد کنند. اما نتیجه ی تحقیقات آنها چه بود؟

جریان از این قرار بود که استاد جدید ، اساسا قصد تنبیه استاد قلدر را نداشته ، بلکه چون مدرک دکترایش را قلابی گرفته بود و استاد قلدر از این قضیه مطلع بود و مدارکی دال بر قلابی بودن مدرک او داشت، لذا سعی کرده بود با جوسازی استاد قلدر را در موضع ضعف قرار دهد و نهایتا او را وادار به سکوت و معامله نماید. اما چگونه؟ او و استاد قلدر پس از مدتی طی جلسه ای با یکدیگر توافق کردند که نتنها همدیگر را لو ندهند ، بلکه استاد جدید، راه گرفتن مدرک قلابی را به استاد قلدر بیاموزد، و استاد قلدر هم در عوض تعدادی از دخترهای دانشجو را به صیغه ی استاد جدید در آورد. اینجا بود که دانشجویان فهمیدند عجب کلاهی سرشان رفته است!!

/ 28 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ادامه از قبلی

ولی حویدرضا تو که کاری از دستت بر نم اومد.چرا شاید می اومد.از کجا معلوم که اگه سوارش می کردی در خیابان بعدی نمی گرفتنت و شبو تو بازداشتگاه میگذروندی.اونایی که که باعث این شدن می تونند باعث د ومی هم بشن.راست می گی.تازه با یه شب که کار او درست نمیشد.تو باید ریشرو بخوشکونی.ریشه.آقای تقی پور من منتظر نمیشم تا امام زمان بیاد.اونایی که تا اومدنش فنا میشن چی؟ایا اونا مسئولیتشون با امام زمانه یا با من.من امروز مطلع هستم.امروز باید کاری کرد.خدا کمکم می کنی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!آقای تقی پور یارایم می دهی.شما که منتظر نمیشین تا امام زمان بیادووای اون بچه چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد.آیا بهتر از مادرش میشه.چشام بر اشکه کی بوردو دارم تار میبینم.وای من هنوز زندم.

حمید رضا

عید من ببین از روز عاشور ابدتر شد.امام صادق فرمود:کل یوم عاشورا کل ارض کربلا.کجان اون ملتی که روز عاشورا سرو صورت خودشونو زخمی میکنند.عاشورا اینه کربلا اینه.شما ها با این کردار دارین از یزید بدتر عمل می کننین.گجناه شمر در مقابل شما اندکه.اون سر امام حسینو برید شماها سر اعتقادات امام حسین.اوف بر شما.این الگوی کورکورانه شما یعنی رخداد دیشب.یکی به داد دل شکسته من برسه.

سلام نه اینطوریم.نیست این واقعیت کشور ماست.یعنی شما می گید.اینطوری نیست.ایا شما با یه همچین موردی برخورد کردید.تو اون لحظه مغز من قفل کرد.نمی خواستم دیگه بمانم.این واقعیت جامعه ماست.ما داریم کلاه سر خودمون می گزاریم.شما بمن بگید ایا اگر اون مشکل داشت اون وقت شب بیرون می امد با چشم گریون.شاید من دارم قضاوت نا بجا می کنم.ولی واقعا اون صحنه ریختم بهم.واقعا برام سنگین بود.دیگه خندهام مثل دیروز نیست.همش تو فکرشم.آقای تقی پور چشمها را باید شست جوره دیگه باید دید. سهراب میگه: به سراغ من اگر میایید نرم آهسته بیایید شاید که ترک بردارد چینیه نازک تنهایی من واقعا مگر یک زن بیش از نانو عشق می خواد.من نتونستم کمکش بکنم.این منو میازره.شما هم مثل بابام میگید از اینا زیاده.این خاطره تا مدتی طولانی در ذهن من میمونه.این واقعیت جامعه ایه که ما بهش میگیم اسلامی.منو ببخشید از دیشب حالم بهتره.حالا بهتر تصمیم میگیرم.ولی تاثیره مهمی در من گذاشت.اعتقادمو راسختر کرد.ازتون ممنونم ولی باید تصمیم مهمی بگیرم.بیشتر روش فکر میکنم.برام دعا کنید.و با نظراتون منو راهنمایی کنید.

حوری آسمان

حس انسان دوستی آقای حمید رضا رو تحسین می کنم. اگر تو جامعه ی ما آدم های دلسوز و متفکر و با وجدانی مثل ایشون باشند خیلی از مشکلات حل میشه. من هم مثل ایشون توی خیابون خیلی صحنه هایی می بینم که دلم واقعا به درد میاد اما .. امیدوارم به زودی زود کمی ارامتر و منطقی تر این مسائل رو تو ذهن خودش حل کنه. جوری که هم اونقدر اقتدار داشته باشه که کمک کنه اما آرامش هم داشته باشه.

حمید رضا

سلام حرف دل بسی دراز است.فرعون از موسی پرسید که خدای تو کیست؟موسی در پاسخ گفت خدای من کسیه که بمن همه چیز میده سپس هدایتم میکنه.هدایت من از اون خیابون تو اون وقت شب میگذشت همانطوری که از دفتر شما می گذشت.این جریانات سیری را دنبال میکنه.جریان رسالت منه.حضرت مولانا (رحمت خدا بر روح او) می گویدنی به این خاطر از خودش ناله به ازا هر دم سر میدهد که از اصلش جدا شده.این جریان دمی بود بر نی وجود من که نالش همان نگاشته ها بود اگر ناله در دوست اثر نداشت از دم نبود از نی پوسیده وجود من بود. گز نیستان تا مرا ببریده اند از نفیرم مردوزن نالیده اند حمیدرضا بمانند تکه فلزه خامیه که در کوره زندگی گداخته میشه واین جریانات به مانند چکشیه که نشان بده که زمانش هست به کمالش برسه یا نه.این چکش زمانه اگر چه بر من ضربه ای وارد نمود اگرچه حالت منو تغییر داد اگر چه منو ازرد ولی منویک گام جلو برد تا به کمال خود برسم و اون محصول آهنگریه خداست.فقط آب نبود که اونم به یارای اهنگر حق در مسیرم گذاشته شد.این اتفاق مرا تکان داد ولی از آن بیم دارم که گرده بازیهای زمانه اونو به دست فراموشی بسپاره.حداقل تو این جریان فهمیدم که وقت کمال نیست و

ادامه از قبلی

همچنان باید در کوره دنیا گداخته بشی وآمده چکشهای بعدی.تغییر خواهم کرد.سپیدی در همین نزدیکیهاست من اونو در می یابم.آن روز که کمال حق مرا در بر گیرد قریب است. اما در باره مطلب دوم.نقابو دوست ندارم هر چند اون به نیکی و برای شما باشد.من حمید رضا هستم و خواهم بودشما هم اگر غیر این باشید دوست داشتنی نخواهید بود.اگر اسم بیان داشتم چون یاد خود شناسی و بیداری میافتم واین انرژیم را مضاعف میکنه ولی حال که شما اینگونه دوست میدارید به خواستتون احترام میزارم و همت تمام بر این دارم که هیچ گاه نام شمارو ننگارم با عنایت به ظرف مکانی.درود بر شما از خدا ممنونم.از شما ممنونم.از حوری آسمان که باهام همدردی کردن ممنونم.از کسانی که خواندنو باهام در ذهن خود همدردی کردن ممنونم.از اونایی که خوندنو همدردی نکردنم ممنونم. میدونم تمامتلاش شما اینه که صحبتای منفی من روی جمع مخاطب شما تاثیر بد نزاره تا دغدغه محیطی سیاه که شما سعی در تغییر نگرش ان درباه مراجعینتون دارین در اونا تبدیل به احساس بد نشه ولی از بیان آن ناخرسند نیستم وواقعا درد من سیاهی جامعه نیست سعی در سپید کردن آنتوسط مشتی رند که می خوان اسلامو با ساختمانهای عظیم و کتابها

ادامه از قبلی

قطور نگه دارند در حالی که پیامبر اونو با عمل نگه داشت وگرنه شما در حوزه مکانیه2.5×3 موافق خواهید بود. در آخر از همه تشکر می کنم که درد حقیر را بر دیدگان مبارک تحمل فرمودند. در آخر دعایی از دل وجان "خداوندا اگر تنها مرگ نقطه بیداری وهوشیاری معرفت من است مرا زود تر بمیران تا از میان خفتگان رخت برببندم همانا که تو هرکه را بخواهی به عزت و هرکه را خواهی به ذلت می رسانی"

حوری آسمان

سلام. خوبید استاد؟ یه راهنمایی ازتون می خواستم. باید راجع به دو تا کلمه تحقیق کنم اما هیچ منبعی نمی شناسم که ازش کمک بگیرم. باید تفاوت دو کلمه ی asertive و agrasive رو پیدا کنم. امیدوارم درست نوشته باشم. اگر لطف کنید راهنماییم کنید ممنون میشم.

جواد(زندگی از نو قدیم)

سلام خدمت استاد عزیز و قدیمی خودم.... استاد این ماجرا که گفتید....در دانشگاه خودمون اتفاق نیوفتاده....[پلک] از این که میبینم مشکلات روزگار کاری نکرده که از وبلاگ نویسی دست بردارین خیلی خیلی خوشحالم......[دست][گل]