مسافران سردرگم

 مسافران سردرگم

همه جا تاریک بود . درحالیکه اکثر سرنشینای کشتی فرو رفته در تاریکی ، دورتا دور ناخدایی نشسته بودن که فانوس بدست ادعا میکرد « نور فانوسش آخر نوره و اونو از پدرانش به ارث برده » ، کمی اونطرفتر، چند نفر به طرفداری از پیرمردی که خبر از یه منبع عظیم نور میداد ، تغییر مسیر کشتی رو خواستار بودن . اما فانوس بدست زیر بار نمیرفت که نمیرفت. کم کم طرفدارای پیرمرد با تعاریف زیادی که از دنیای پراز نور میکردن ، موفق شدن مسافرا رو از دور فانوس بدست به دور خودشون جمع کنن و با یه نقشه از قبل طراحی شده ، ناخدای فانوس بدست رو به اعماق دریا پرتاب کنن و جشن و پایکوبی....

...حالا پیرمرد ( که خلوص نیت رو از چهره شکسته شده اش میشد فهمید ) همراه با طرفداراش سکان کشتی رو بدست گرفت و مسیر حرکت کشتی رو کاملا عوض کرد ( صد و هشتاد درجه ) . اوایل همه چیز بظاهرخوب پیش میرفت . اون دور دورا یه کور سویی از نور پیدا بود. اما معلوم نبود چرا هر چی پارو میزدن بازم به نور نمیرسیدن. و باز هم تاریکی. بعد مدتی پیرمرد فوت کرد. باز هم گذشت. یه مدت ناخدای چپ دست ، یه مدت هم ناخدای راست دست ، سکان هدایت کشتی رو بدست گرفته و اونو هر کدوم به یه طرف هدایت میکردن. اما یه معمای حل نشده برا اکثرمسافرا وجود داشت: « چرا همه ناخداهایی که تا حالا این کشتی رو هدایت میکردن و قول رسوندن اونو به دنیای پراز نور میدادن ، و حتی متفاوت از همدیگه هم حرف میزدن ، بعد از مدتی باز هم کشتی به سمت تاریکی میرفت؟ » خیلی ها جوابی برای این معما پیدا نمیکردن. بعضی ها هم اصلا قبول نداشتن که کشتی داره به سمت تاریکی میره ، لذا اصل معما رو زیر سوال میبردن. بگذریم..... باز هم گذشت. تا این که یه نفر اومد با حرفای تازه : « آقا اصلا علت اینکه کشتی ما نمیتونه به سمت نور حرکت کنه ملوانان سودجو هستن. ملوانایی که تاریکی به نفعشونه و راحتتر میتونن عشق و حالشونو بکنن . باید سردسته های این ملوانا رو عوض کرد تا مشکل حل بشه. اگه من ناخدا بشم چنین میکنم و چنان و شما رو به نور میرسونم ». خلاصه آقا ناخدا شد. حالا همه منتظرن که ببینن بالاخره این کشتی به دنیای سرشار از نور میرسه یا نه..... شایدم برسه اما...

اما میدونین دوستان ، مشکل این کشتی ناخدا و ملوان و این حرفا نیست. مشکل این کشتی خودشه. مشکل اینه که خود این کشتی در دریایی شناوره که این دریا بخشی از یک ناو بسیار بسیار بزرگتره که مسافرای کشتی قادر به احساس اون نیستن . نمیتونن درکش کنن. اونا اونقدر تو کشتی خودشون غرق شدن که اصلا تصورشو نمیکنن که دریای اونا فقط بخشی از استخر یک ناو بزرگتره. و تا مادامی که اون ناو بزرگتر به سمت تاریکی حرکت کنه ، تلاشهای سرنشینای کشتی که خواه نا خواه متاثر از حرکت اون ناو بزرگ هست ، فقط بصورت مقطعی جواب میده و در دراز مدت باز آش همون آشه و کاسه همون کاسه. لذا درد مسافرای کشتی با عوض شدن ناخدای خودشون درمون نمیشه. باید یه ناخدای بسیار بزرگ بیاد و اون ناو بزرگ رو به سمت نور حرکت بده. اونوقت خواهیم دید که مسافرا بالاخره به دنیای نور خواهند رسید. بامید آن روز.

خسته شدم ازین روزای بی کسی        ای همصدا پس کی به دادم میرسی

                                  ******************

پیامبر اکرم (ص) فرمودند : در آخرالزمان در میان علمای امت من دشمنی و کینه توزی و جدال واقع میگردد و این گروه راهنمایان امت من در دنیایشان هستند، قسم به آن خدایی که مرا به حق و راستی برانگیخت، هر آینه خداوند ایشان را به زمین فرو خواهد برد و کسی که علم را از آنان یاد بگیرد و از آن برای زینت و محبت به دنیا میل و اراده کند، پس خشم و غضب خدا مستوجب او میشود... .

منبع: نوائب الدهور، ج 1، ص 191؛ به نقل از: بحار الانوار، ج 17 ص 29؛ در باب وصایای پیامبر (ص)

در آخرالزمان در منابر امر به تقوی میشود، اما گوینده خودش به آنها عمل نمیکند، و بر منبرها دروغ را طرفه و ظرافت میشمارند.

منبع: بشارة الاسلام، ص 44؛ نهج الفصاحه، ج 1، ص 216.

/ 19 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
الهه مسافر ديار كودكي

سلام !امروز اولين باره كه ميام وبلاگتون.وبلاگ زيبايي دارين تبريك ميگم.خوشحال ميشم به منم سر بزنين. شاد باشي و بهاري

Ehsan

سلام استاد ..ممنون از توجهتون و راهنماییتون.....بيشتر نظر من حرف فرويد درباره ي گذر از اديپ و رشك احليل و نظر هورناي درباره رشك رحمي بود كه نخواستم وارد جزييات بشم.در ضمن فكر نمي كنم در ايني كه اين دو نفر با هم مشكل داشتن شك داشته باشين....شاد باشين

pooya

سلام استاد ....... از راهنماييتون ممنون .......

عسل بانو

سلام...متن جالبی بود...به اميدامدن ناخدای واقعی اين کشتی سردرگم...پايدارباشيد

ابوالفضل

۱ - سلام استاد متاسفانه مرسوم توی نظرها - مخصوصا اگر رفاقتی باشه بنويسند : «خيلی خوب بود استفاده کرديم به وبلاگ من هم سری بزن» ولی تکميل بحث ها - وارد شدن به جنبه های متفاوت - انتقادها و پيشنهادها و از نظر سطح و عمق کاويدن مطلب و پختن بحث های قشنگ بايد در بخش نظر خواهی صورت بگيرد. و اما: مثل هميشه خلاقانه به بحثی پرداختيد و با مثال قشنگی اونو باز کرديد. ولی من به عنوان يک بازديد کننده حس خوبی پيدا نکردم. شما خيلی قشنگ مشکلات را باز می کنيد و به نظرم صاف می رويد سراغ اصل ريشه مصائب و مشکلات ما ولی وقتی به راه حل می رسيد. يا سکوت می کنيد يا بحث را عوض می کنيد. وقتی اين يادداشت شما رو خوندم احساس درماندگی آموخته شده به من تلقين می شد. احساس سياه و سفيد کردن مسائل به من القاء می شد. احساس فاجعه سازی مسائل در من بوجود می آمد. و از طرفی حس می کردم مرکز کنترل من بيرونی شده - پايدار و غير قابل تغيير است. احساس افسردگی ناشی از ناتوانی را در من بر می انگيخت.

ابوالفضل

۲ - به نظرم يادداشت شما ناقص است و بايد در يادداشت بعدی آن را تکميل کنيد . آن قسمت که وظيفه من و تو چيست. آيا فقط چشم بستن و نشستن تا اينکه ناخدايی از غيب بر آيد. يا بايد علی وار خار در چشم تيغ در گلو تکاپو کنيم. و بازخمهايی که وجودمان را خراشيده است به راهی که حداقل برای خودمان روشن است حرکت دهيم؟ وقتی ما تحصيل کردگان جامعه بنشينم و قصه بخوريم مردم چه کنند. اگرچه من شخص شما را می شناسم و می دانم که شما در عمل چقدر فعال هستيد و در شبانه روز جز چند ساعتی چگونه چون شمع می سوزيد و با انرژی چون الهه اميد روشنگری می کنيد. ولی بازديد کنندگان وبلاگت که شايد حتی ساير يادداشتهايت را نخوانده اند. از خواندن اين يادداشت چه احساس يا فکری پيدا می کنند. ما بايد سعی کنيم که افکار و احساساتمان به هنگام انتقال به ديگران دچار تحريف يا سوء برداشت نشود. ما به اميد الهه اميد به اينجا می آئيم.

پوریا

سلام وتشکر از همه دوستان! همينطور از ابوالفضل عزيز به خاطر انتقاد بجای ايشان. ميدانی پسرم وقتی من اين مطلب را مينوشتم خيلی چيزها توی ذهنم بود. اما يکی که فکر ميکنم عامه فهمتر باشه اين بود که نبايد توقعاتمونو از يک ناخدای تازه کار اونقدر بالا ببريم که اونو با منجی اشتباهی بگيريم. چرا که در اونصورت وقتی اون به هزار و يک دليل (که اگه فرصت کنم بطور کامل دريک فرصت مناسب بهش خواهم پرداخت) نتونست کاری کنه اونموقع درماندگی آموخته شده بسيار شديدتر خواهيم گرفت. لذا بهتره از اون توقعی داشته باشيم همسطح خودش. انشاءالله سر فرصت توضيح بيشتری ميدم. در ضمن تو ميدانی من اگه راه حل بگم ريشه ای ميگم . بعد ممکنه همين وبلاگ محدود رو هم از دست بدم و.... به هر حال ممنون

فاتح

خيلی قشنگ اصل مطلب را جا انداختيد. اما امان از اون کشتی بزرکتر که گويی عالم و آدم در غبظه ی اوست و داد بر ما با داشن چنين ناخدايی!!!!!

Ali

داستان جالبی بود ولی مثال جالبی نبود . چون اگه یک در میلیارد هماحتمال رسیدن بنور باشه ادم بازم دنبالشه .